تبليغاتX
سرگشتگی ها

سرگشتگی ها

باز اندیشی در ادبیات و فلسفه - فرشيد فرهمند نيا

مطلب ذیل حاصل یک دوره کوتاه اشتغال فکری من با این ایده بود که آیا می توان بدون نگاه به دست ژیژک و بی استفاده از آراء او ، لاکان را  " خواند" یا خیر ؟

پاسخ این سئوال به زعم من مثبت بود : آری ، می توان خواند ، اما و اما ، بسیار ، بسیار به سختی و دشواری، چرا که غول لوبلیانا اکثر فضاهای ممکن چنین تفکری را از قبل به تسخیر خود درآورده است

  ۱

در رساله تیمائوس افلاطون نوشته شده است که زمین بدین خاطر به صورت کروی خلق شده است که اولا بایستی محیط بر همه چیز باشد و ثانیا نیاز به هیچ گونه اندام حسی و حرکتی ندارد که به صورت برآمدگی یا جز آن ، بر سطح اش تعبیه گردد .

زمین به اندام های چشایی ، گوارشی و ... نیازی ندارد که بوسیله آنها غذا بخورد یا آنچه را که خورده است هضم یا دفع کند . اساسا از سطح زمین نه چیزی وارد می شود و نه چیزی خارج می شود و زمین دارای حیاتی خودبسنده و نامیراست که بی نیاز به هیچ اندامی برای رفع حوائج، به حیاتش ادامه می دهد . 

پژواک این توصیف تیمائوسی از زمین به مثابه یک بدن بدون اندام (Body Without Organ ) ، نامیرا و خودبسنده ، با گذشت سال ها و قرن ها خاموش نشد و بعدها در آراء کسانی چون پاسکال ، نوالیس و مهم تر از همه ژیل دولوز و فلیکس گاتاری  طنینی نو یافت به گونه ای که این فرض شدت پیدا کرد که هرگونه وجود اندام در یک ارگانیسم زنده ( مثلا بدن) همراه است با میرندگی و وابستگی و بالعکس بدن بدون اندام مترادف نامیرایی و خودکفایی است .

به عنوان مثال ، نوالیس جایی می نویسد :

" اگر قرار باشد بدن جایی در ابدیت داشته باشد ، پس دیگر نباید نیازی به تغذیه ، هضم و دفع غذا و اندام های مربوطه باشد . "

این نوع تصورات امروزه برای ما قدری عجیب می نماید : ما مدام از فروریختن ایده های بزرگ و ابدی سخن می گوییم . باور داریم که حیاتی زمانمند داریم و هیچ امیدی به ابدیت ، جاودانگی یا مامنی خارج از زمان که بتوانیم در آن بیاساییم نداریم .

از این حکم گزیری نیست که ما باور داریم به عنوان موجوداتی کالبد یافته ( دارای اندام ) محصور در زمان و محکوم به فناییم .

 تمام تاملات امروزی ما در مورد بدن بر اساس همین نوع نگاه به بدن به مثابه موجودیتی ناپایدار و شکننده که تا حد یک ابژه برای دستکاری های علم پزشکی تقلیل می یابد ، شکل گرفته است . 

می توان گفت تاریخ بدن ، تاریخ اعطای هرچه بیشتر اندام به بدن و در عوض میرنده تر کردن آن بوده است . 

کاندیلاک ، پژوهشگر قرن هجدهمی مثال جالبی دارد :

فرض کنید به سطح مرمرین یک مجسمه که به صورت پیکره ای انسانی تراشیده شده است اما فاقد اندام های حسی است ، یک به یک اندام ها اضافه گردد ، ابتدا بینی ، سپس دهان ، بعد گوش و چشم و...

در نهایت متوجه می شویم که بدین ترتیب مجسمه ، موجودیت خود را به عنوان یک امر ایده آل و کامل کلاسیک از دست می دهد و بدل به یک بدن میرنده و زنده نما می شود که وابستگی شدیدی به محیط زمانمند پیرامون خود دارد .

زمان به درون بدن پیکره هجوم می آورد و بدنی که اکنون در برابر هجمه های نابودگر زمانمندی ، آسیب پذیر شده ، در نهایت می میرد و فاسد می شود .

 ۲

اما لاکان انگاره دیگری را جایگزین انگاره تیمائوسی از زمین و بدن می کند . او با استفاده از یکی از اشعار والت ویتمن ، بدن ( زمین ) را موجودیتی در تعامل با جهان خارج از خود توصیف می کند ، بدنی با دهان های بی شمار بر سطح خود که به شکل برآمدگی هایی انبوه ، با جهان بیرون ارتباط برقرار می کنند .

در شعر ویتمن از گستره آماس دار بدن صحبت می شود که به فرد امکان می دهد رابطه ای بی نقص و "پوست به پوست" با جهان پیرامون خود داشته باشد : بی شمار دهان بر سطح پوست که عامل ارتباط با جهان خارج اند و کارکردشان فقط خوردن و بلعیدن نیست بلکه وسیله بوسیدن و مکیدن ( ساک زدن) هم هستند . از اینجاست که لاکان پای لیبیدو  و میل را هم وسط می کشد که کارکرد اصلی اش اتصال فرد به دیگری و زیر سئوال بردن آن خودبسندگی و تنهایی ناب تیمائوسی است .

اما نکته مهم این است که بر اساس مدل لاکانی ذکر شده ، رابطه ما با جهان خارج ، از طریق همین نقاط غیرقابل تقلیل و بی شمار آماس ها ممکن می شود که در واقعی بیانی دیگر از نقاط عملکرد رانه ها(Drives ) هستند .

 ۳

لاکان بعدها این نظریه آماس های ویتمنی را هم کنار گذاشت و ایده لاملا ( Lamella )(*) را جایگزین آن کرد . لاکان در واقع لاملا را به جای بدن بدون اندام مطرح می کند : لاملا ، اندامی که هیچ شکل و مشخصه ای ندارد و در عین حال یک اندام است ، می تواند همان لیبیدو باشد .

گفتیم که در رساله تیمائوس ، بدن بدون اندام فناناپذیر و نامیرنده بود . در اینجا هم از آنجا که لاملا همان لیبیدو است ، پس دارای حیات فناناپذیر و ناب است . چرا که لیبیدو همان غریزه حیات در خالص ترین شکل است .

با این حساب لاکان به این نتیجه رسیده که بدن انسان ( بر خلاف لاملا) یک بدن بدون اندام نمی تواند باشد چون حیات فناناپذیر همواره به صورت لیبیدو ( در کنش جنسی ) از آن بیرون کشیده می شود .

این بحث لاکان در واقع نوعی نزدیک شدن به مقاله سال 1914 فروید ، " در باره خودشیفتگی " به حساب می آید .

بر این اساس است که حکم مشهور روانکاوی لاکانی منتج می شود  :

 کنش جنسی ، مرگ را متولد می کند  یا  میل محل استقرار مرگ است .

 4

اما پاسخ روانکاوی برای نسبت میان اندام و بدن چیست ؟  آیا این دو از هم جدا هستند یا اینکه به هم تعلق دارند ؟

ژیل دولوز اندام را بخشی از بدن می داند اما نه به معنای متعارف آن بلکه معتقد است رابطه اندام به بدن مانند رابطه کلوزآپ به صحنه (پس زمینه ) در فیلم است :

" کلوزآپ ، ابژه خود را از زمینه ای که در آن شرکت دارد ، جدا و منقطع نمی سازد بلکه آن را در دستگاه مختصات دیگری قرار می دهد و آن ابژه را به سطح یک موجودیت ناب بر می کشد ."

 کلوزآپ ، تغییر دادن ابعاد نیست بلکه تغییر دادن مختصات است .

 بدین ترتیب کلوزآپ بخشی جداشده از صحنه و یا بیان کننده بخشی از صحنه نیست ، بلکه نشان دهنده کل صحنه است و کل صحنه بیان شده به حساب می آید .

 این استدلال دولوز خیلی شبیه است به آنچه که رولان بارت در مقاله " تاثیر واقعیت " در مورد رمان بالزاک گفته است . در این مقاله ، بارت از اجزایی در روایت صحبت می کند که در واقع جزء نیستند و کارکردشان هم کارکرد جزئی از روایت نیست بلکه کارکردشان فقط ایجاد تاثیر واقعیت است .بدون این نوع " جزء" ها ، دیگر اجزای هم اصلا قادر به ایجاد یک صحنه واقع گرایانه نیستند و کارشان به ایجاد صحنه های باورناپذیر می انجامد .

با این حال این نوع ابژه ها را _ که بدون آنها صحنه به وهم بدل می شود _ نمی توان جزئی از صحنه به حساب آورد چون به طور کامل به آن صحنه تعلق ندارند .

حالا همین منطق را در مورد رابطه اندام ( لیبیدو)  با بدن دنبال کنید : اندام بخشی از بدن است (نیست ) که نه به معنای تغییری در بعد فیزیکی آن ، بلکه تغییری در مختصات آن به شمار می آید .

اندام برای بدن تاثیر واقعیت ایجاد می کند .

 ۵

این بحث را نمی توان بدون اشاره به فروید و فاصله ای که لاکان از او می گیرد ، به پایان برد .

فروید در مقاله " در باب خودشیفتگی " ( که یکی از جالب ترین مقالات او به حساب می آید و خوشبختانه با ترجمه فارسی حسین پاینده در ارغنون شماره 21 به چاپ رسیده است ) ، رابطه اندام و بدن را به گونه ای دیگر توصیف می کند .

او اندام ها ( و رانه ها ) را ، اجزایی جدا از هم و پراکنده می داند که در اثر عملکرد عقده اودیپ و عقده اختگی ( Castration ) ، به سلطه و اقتدار آلت تناسلی ( که خود یک اندام است ) گردن می نهند .

آلت تناسلی خود چیزی نیست جز تجسم میل به دیگری و  تمایل به بیرون .

بدین ترتیب ما با دو مرحله روبروییم :

مرحله اول که همان مرحله پراکندگی اجزاء و اندام های بدن است و نتیجه اش ، وابستگی و شیفتگی کودک به خود است .

مرحله دوم ، مرحله تن دادن به سلطه لیبیدو در اثر عقده اختگی و اودیپ است که نتیجه اش اتصال به بیرون و دیگری است .

در واقع می توان نام مرحله اول را خودشیفتگی اولیه و نام مرحله دوم را خودشیفتگی نوستالژیک گذاشت .

تا اینجا دیدید که طبق نظر فروید ظاهرا اندام های پراکنده را نسبتی با بدن نیست . فروید فقط اشاره می کند که بعدتر ، غلبه بر عقده اختگی پیش می آید که نتیجه اش جدا شدن کودک از مادر است و الی آخر .

اما لاکان همین جا اعتراض می کند و حلقه مفقوده بدن و اندام را احیا می نماید .

اعتراض لاکان این است که غلبه بر عقده اختگی نه منجر به جدا شدن کودک از مادر ، که منجر به جدا شدن مادر از سینه ( Breast ) می شود .

 به نظر لاکان ما به جای دو مقوله کودک / مادر باید به سه مقوله کودک / مادر / سینه بیندیشیم .

( سینه را در واقع می توان نماینده مادر ازلی یا کهن الگوی مادرانه به حساب آورد )

 هنگامی که در اثر غلبه بر عقده اختگی ، سینه از مادر جدا می شود ، در واقع گویی اندامی از او کسر می شود و این کسر شدن اندام تا جایی ادامه پیدا می کندکه باز به بدن بدون اندام می رسیم .

پس غلبه بر عقده اختگی ، خبر از تولد بدن می دهد و در می یابیم که :

 این اختگی بود که ما را از بهشت حیات جاودانه و نامیرا بیرون رانده بود .

(*)در مورد لاملا به زودی همین جا مطلب جداگانه ای خواهم نوشت .

 

+ نوشته شده در  88/02/29ساعت 10:30  توسط فرشید فرهمندنیا  | 

1

 روبرت والسر (Robert Walser ) در داستان کوتاه " آخر دنیا"  سرگذشت نوجوانی را روایت می کند که در جستجوی رسیدن به آخرین مرزهای سکونت انسان ها یعنی آخر دنیا است . این نوجوان نه پدر و مادر دارد و نه خواهر و برادری  کاملا بی خانمان است و فقط در فکر گریز است تا به هر قیمتی شده به آخر دنیا برسد . بهترین توصیفی که از او می توان کرد این است که آدمی است بدون هیچ گونه احساس تعلق و به همین خاطر جستجوی خود را خیلی مصمم آغاز می کند و هیچ چیز مانع پیش روی او نمی شود  :

 " رفت و رفت  از چشم انداز های بسیاری گذشت  اما به آن چشم اندازها توجهی نداشت .

 رفت و رفت  از برابر مردمان بسیاری گذشت  اما به هیچ کدام توجهی نکرد .

رفت و رفت تا وقتی شب فرارسید اما نوجوان به شب اعتنایی نداشت .

او اصلا ملاحظه شب و روز را نمی کرد نه به اشیاء توجه داشت  نه به آدمها .

نه به خورشید اعتنا می کرد و نه به ماه و ستاره ها .

پیش تر و پیش تر رفت . نه احساس ترس می کرد نه احساس گرسنگی .

تنها یک خیال در سر داشت : رسیدن به آخر دنیا و جستجو کردن آن تا وقتی که بدان دست یابد . "

 او در طول مسیر سفر خود  مقصد ـ‌ یعنی آخر دنیا ـ‌ را به شکل های مختلفی برای خودش تجسم می کند :‌

 " رفت و رفت  اولش آخر دنیا را همچون دیواری بلند تصور کرد سپس همچون مغاکی عمیق بعدش همچون چمنزاری زیبا و بعدتر همچون یک دریاچه و بعد همچون پارچه ای خال مخالی و بعد همچون خمیری پهن و کلفت و بعد همچون هوای پاک و بعد همچون دشتی یکدست سفید و بعد همچون دریایی دلچسب که تا ابد می توان در آن جست و خیز کرد و بعد همچون گذرگاهی قهوه ای رنگ و بعد همچون هیچ   هیچ مطلق هیچی که افسوس دست کم او نمی تواند درکش کند . "

 نوجوان پس از طی طریق بسیار به کشاورزی بر می خورد که یک خانه رعیتی به نام "‌آخر دنیا "‌ آن حوالی سراغ دارد و به نوجوان می گوید که چیزی که دنبالش می گردد خیلی نزدیک است و فقط نیم ساعت تا اینجا فاصله دارد .

نوجوان خسته از سفر طولانی خود را به آنجا می رساند . او از ساکنان خانه می پرسد که آیا می تواند آنجا بماند و کار کند و آنها هم  او را به عنوان پیشخدمت می پذیرند و او با سخت کوشی مشغول انجام کارهای روزمره می شود . به زودی مورد علاقه همه قرار می گیرد و دیگر هرگز فکر فرار به سرش نمی زند چرا که حس می کند در خانه خودش است .

 2

فرانتس کافکا که خود یکی از علاقمندان و ستایشگران جدی آثار والسر بود نوشته کوتاهی دارد که ماکس برود آن را تحت عنوان " فرفره " در مجموعه آثار او گنجانده است .

این نوشته کوتاه در مورد فیلسوفی است که به دنبال کودکانی که با فرفره بازی می کنند می افتد و خیال می کند که اگر فرفره در حال چرخش را وسط بازی بقاپد   گویی به راز جهان دست یافته و معنای همه چیز بر او منکشف می شود :

" به گمان او شناخت هر جزئی   از جمله شناخت فرفره ای در حال چرخش  برای شناخت کل کافی بود . از این رو به مسائل بزرگ نمی پرداخت  چنین کاری در نظرش باصرفه نمی نمود . به عقیده او اگر جزئی ترین جزء واقعا بازشناخته می شد   همه چیز بازشناخته شده بود . از این رو تنها به فرفره در حال چرخش می پرداخت . "

 در واقع فیلسوف داستان کافکا بر خلاف نوجوان داستان والسر که در جستجوی دنیای بزرگ                 ( macrocosm ) راهی سفر می شود   دغدغه خرد ـ جهان (microcosm ) را دارد .

اما وجه اشتراک این دو متن که در فاصله کوتاهی از هم نوشته شده اند ( متن والسر در سال 1917 و متن کافکا در سال 1920) این است که هر دو به مساله زیستن در میانه جریان زندگی  و به سر بردن در وسط ماجراهای روزمره توجه دارند .

 در مورد نوجوان داستان والسر  ما با گونه ای گریز از زندگی خالی و بی تعلق به سوی جایی به نام " آخر دنیا "   و در نهایت استقرار در میانه یک زندگی روزمره معنادار روبروییم :

نوجوان که به دنبال فضایی بیرون از این دنیا ‌یعنی همان آخر دنیاست سرانجام مقصودش را جایی می یابد که اتفاقا بیش از هر جایی در همین دنیا و روزمرگی هایش غرق می شود و فقط نام آن خانه به شکلی کنایی "‌آخر دنیا " است .

 اشتباه دیگر نوجوان این است که فکر می کند خود دنیا هم همچون تمامی ابژه هایی که در آن وجود دارند می تواند ابژه شناخت و تجربه او باشد . غافل از اینکه لازمه چنین تصوری این است که او بتواند از جایی بیرون از دنیا به دنیا بنگرد و جای بیرون از دنیا ( یا در واقع همان آخر دنیا ) وجود ندارد .

اشتباه فیلسوف قصه کافکا هم مشابه اشتباه نوجوان داستان والسر است .

او دچار این خیال باطل است که می تواند با بیرون ایستادن از جریان اتفاقات و فعالیت های روزمره که برسازنده زندگی واقعی و ملموس آدمیان است   اصول کلی و معنای این زندگی را دریابد .

او می خواهد با اینکه در بازی کودکان با فرفره مشارکت ندارد فرفره را به دست بیاورد اما هر بار که در جهت میل خود عمل می کند این کار را ناممکن می یابد :

 " ... ولی همین که آن شی چوبی بی مقدار (‌فرفره) را در دست می گرفت احساس نفرت می کرد و قیل وقال بچه ها که تا این لحظه از آن غافل مانده بود ناگهان در گوشش می پیچید  پا به فرار می گذاشت و خود مانند فرفره زیر تازیانه ای ناشی به پیچ و تاب در می آمد . "

 در واقع معلوم می شود که دست یابی به فرفره فقط از خلال حضور در جریان بازی و درک معنای زندگی صرفا از طریق زیستن در میانه جریان زندگی ممکن می شود .

  پی نوشت :

 از نظر ویتگنشتاین هم فلسفه نه به خاطر انکار آن چیزهایی که همگان صحیح می دانند بلکه به سبب تلاش برای گریز از میانه شکل های معمول زندگی بشری که به بیان و زبان ما پیوستگی می بخشند  مایه رنج و حرمان می شود.(به نقل از استنلی کاول در کتاب Must we Mean What We Say?  - p.61  )  

 

+ نوشته شده در  88/02/24ساعت 15:59  توسط فرشید فرهمندنیا  | 

به تازگی کتابی به قلم ای .گروسمن و سی . لندسر  در مورد هایدگر و بولتمان منتشر شده که توجهات بسیاری را به خود جلب کرده و زمینه ساز بحث های تازه ای شده است .

این کتاب که با مقدمه جامع و خواندنی ابرهارد یونگل آغاز می شود در واقع مجموعه ای کامل از متن نامه ها ‌ تصاویر دست نوشته ها و پاره ای عکس های مشترک از این دو متفکر بزرگ است .

یونگل در مقدمه مبسوط خود در میان نکته های مختلف به این هم اشاره می کند که این دو اندیشمند با وجود نیم قرن دوستی و رفاقت عمیق هر کدام پروژه فکری مستقل خود را ادامه دادند و از آن طرف تعارض های بنیادی تفکراتشان مانعی در راه رفاقت شان نشد . ( مثلا هایدگر تا به آخر به ناسازگاری مرگبار ایمان و فلسفه معتقد ماند )‌

 در دو سال اخیر سیل توجهات به بولتمان و اندیشه های او رو به فزونی داشته است و نسل جدید پژوهشگران فلسفه و الهیات علاقه شدیدی به شناخت و بررسی آرای او پیدا کرده اند .

کتاب فوق الذکر چهارمین کتاب از چند کتابی است که در فاصله ای نسبتا کوتاه نسبت به یکدیگر در مورد بولتمان منتشر شده اند ( پیش از این " بولتمان جوان : زمینه های دریافت او از خداوند" نوشته ویلیام دنیسون (2008) -  "‌بولتمان : یک زندگی نامه جدید" نوشته کنراد هامان ( 2009) و "فلسفه و الهیات هرمنوتیک : هایدگر و بولتمان" نوشته اتو پوگلر ( 2009 ) منتشر شده اند )

در خاتمه از شما دعوت می کنم که با رفتن به لینک زیر یکی از عکس های این کتاب را ببینید .

در این عکس  دو متفکر بزرگ را می بینید که کنار یکدیگر نشسته اند اما هر کدام غرق دنیای خویش است . این عکس می تواند بهترین شاهد برای آن توصیف یونگل در مقدمه کتاب باشد : نیم قرن دوستی با حفظ فاصله ای که لازمه هرگونه اندیشیدن است . ( قابل توجه دار و دسته های ایرانی در حوزه فلسفه و ادبیات )

 مشخصات کتاب :

Rudolf Bultmann/Martin Heidegger: Briefwechsel 1925-1975 

by A. Grossmann and C. Landmesser

Mohr Siebeck 2009

 لینک عکس :

  http://3.bp.blogspot.com/_06hMhsWTXyE/Sf6Sy5JXNXI/AAAAAAAABaw/N30gA28Jkog/s1600-h/Bultmann_Heidegger.jpg

بعدالتحریر :

امروز سعادتی که نصیبم شد این بود که بعد از مدتها دوست و رفیق شفیق میثم محمد را که برای سفری کوتاه به شیراز آمده بود  دیدم و باز گپ و گفتی و یادکردی از این و آن . افسوس که فرصت دیدار کوتاه بود و آنطور که باید نتوانستم در خدمتش باشم . همین جا باز هم از او عذر می خواهم و برایش آرزوی موفقیت می کنم .  

+ نوشته شده در  88/02/18ساعت 21:37  توسط فرشید فرهمندنیا  | 

حکایت شیفتگی من به اشعار بودلر ، حکایتی آن چنان پیچ در پیچ و مالیخولیایی است که ترجیح می دهم درباره اش پریشان گویی نکنم . فقط ترجمه ام از این دو شعر کوتاه را بخوانید

 

 

" مرد شگفت"

 - :بگو ای مرد معمایی ، چه کسی را بیشتر دوست داری ؟ پدرت ، مادرت ، خواهرت یا برادرت ؟

- : من نه پدر دارم ، نه مادر ، نه خواهر و نه برادر .

-: و دوستانت ؟

-: واژه ای را به کار بردی که معنایش را هرگز ندانستم .

- : میهن ات؟

-: اصلا نمی دانم در کدامین جغرافیاست .

-: زیبایی چه ؟

- : واقعا از من بر می آید که عاشق این الهه جاودانه باشم؟

-: طلا؟

-: از آن همان قدر متنفرم که شما از خداوند !

-: پس چه را دوست داری ای غریبه شگفت؟

-: ابرها را دوست دارم ، ابرهایی که می گذرند ، آن بالا ، آن بالادست ... ابرهای عجیب را .

 

" بختک"

با چشمانی برافروخته چون چشم فرشتگان

به بستر تو باز خواهم گشت

و از میان سایه ها به تو خواهم رسید :

صدایی نخواهی شنید .

بر پوست تاریک ات ، بوسه های من

سردتر از مهتاب خواهد بود :

نوازش های ماری پیچنده به دور گوری گشوده .

هنگامی که سپیده سر زند

کسی را کنارت نخواهی یافت :

آن جا تمام روز خالی و سرد است .

دیگران با اشتیاق بر زندگی ات ، بر جوانی ات سایه می افکنند :

من جایم را به ترس می دهم .

+ نوشته شده در  88/02/03ساعت 8:50  توسط فرشید فرهمندنیا  | 

به نکته جالبی بر خورده ام . آیا می دانستید که نویسنده فرانسوی قرن شانزدهمی ، میشل دو مونتنی  Michel de Montaigne   اولین وبلاگ نگار بوده است ؟

آخر او تجربه وبلاگ نگاری را خیلی دقیق توصیف کرده است :

" هنگامی که ذهن هدف مشخصی ندارد ، گم می شود چون به قول معروف اگر شما در آن واحد بخواهید همه جا باشید آنگاه در واقع هیچ کجا نیستید .

مدتی پیش به ملک شخصی ام برگشتم با این عزم که تا جایی که می توانم ، روزهای باقی مانده عمر را برای خودم و آرام و بی هیاهو بگذرانم . آن وقت به نظرم رسید بهترین کاری که برای آسایش ذهن می توانم بکنم ، رها کردن آن در بطالت مطلق است ، به طوری که درگیر چیزی جز خودش نباشد و فقط به خودش بپردازد .

اما در عوض چندی بعد متوجه شدم که ذهنم دارد همچون اسبی نارام رم می کند ؛ مسائلی که برایش پیش می آید ، نسبت به مسائلی که قبلا به هنگام درگیری با موضوعات مربوط به دیگران برایش پیش می آمد ، به مراتب بیشتر شده است؛ انواع خیالات واهی و هیولاها در ذهنم پدیدار می شوند ، یکی پس از دیگری و بدون هیچ حساب و کتابی ؛ به طوری که بی اختیار مجبور می شوم در مورد غرابت و شگفتی آن ها فکر کنم ( یعنی همان کاری که قرار بود نکنم ) .

پس شروع کردم به ثبت کردن آنها با این هدف که ذهنم را بابت رفتار خودش شرمسار کنم ! "

( میشل دو مونتنی ، " در باب بطالت " ، از کتاب : on friendship , penguin 2004 , pp 69-70 ) 

+ نوشته شده در  88/01/19ساعت 14:23  توسط فرشید فرهمندنیا  | 

درک والکوت ، در سال 1975 جزایر کارائیب را به مقصد دنیایی نو _ شهر نیویورک_ ترک کرد  . او در این هنگام 27 سال داشت و می خواست در راکفلر ، تئاتر بخواند . او بعدها ،  از این روزهای سرد و تاریک خود در نیویورک چنین یاد کرد : " از آن زمان بود که آموختم به زندگی با خونسردی نگاه کنم ، همچون که به قطعه شیشه ای بی رنگ ! "

والکوت اهل جزیره کوچک سنت لوسیا در کارائیب بود _ جایی که تا قبل از او هیچ شاعر و نویسنده مطرحی نداشت _ و  می دانست که برای او ، همه چیز  همان جزیره است .

تا اینجای کار فکر می کنم دو عنصر اصلی نوشته های والکوت مشخص شده باشد :  1- محوریت جغرافیای جزایر کارائیب      2- خونسردی

خیلی ها هم توانایی اصلی او را توصیف دقیق مکانها بوسیله زبان می دانند که گرچه ازهمه چیز سخن می گوید اما عنان از کف نمی دهد و بسیار خونسرد است .

از همان زمان که وا لکوت در 18 سالگی ،  اولین مجموعه شعرش را منتشر کرد ، منتقدان از رابطه شعر او با جزیره اش نوشتند و "شعر / جزیره"  او را مکانی ناشناخته در جهان توصیف کردند . به یاد داشته باشیم که در اشعار اولیه او  ، هر نوع دوری از جزیره به مثابه نوعی خیانت یا تبعید خودخواسته  قلمداد می شود .

البته کاراییب هم خود می تواند استعاره ای از تبعید و تک افتادگی باشد : جزیره ای دور و نا آشنا که مردمانش از ابتدا ، متولد تبعید هستند و به همین دلیل با احساساتی متخالف همچون ازخودبیگانگی و رضامندی همزمان زندگی می کنند .

 اما تبعید اصلی از نظر والکوت همان سفر است ، دور شدن از آن یگانه چشم انداز دوست داشتنی رو به جهان : کارائیب که همچون  کوروزویی محاصره شده توسط دریاها ،  نماد تمام عیار تک افتادگی است .

همانطور که پیداست این تک افتادگی موطن برای والکوت ، عاملی است هم برای شادی و هم برای ناراحتی : " یک چشم شادی و یک چشم اشک . "

والکوت در یکی از آخرین مجموعه شعرهایش  با عنوان اسراف گر که مشحون از همین دستمایه هاست ، کارائیب را جایی در سپیده دم تولد بشر به حساب می آورد . تولدی که گرچه با گریه نوزاد همراه است اما چشم گشودن بر جهان رنگارنگ خنده را نیز به دنبال دارد : یک چشم شادی و یک چشم اشک .  

 والکوت عمر خود را وقف کارائیب می کند اما در تمام این مدت ، وسوسه سفر ، عزیمت و خصوصا اروپا هم بسیار شدید است .

 در شعر معروفش ، " فریادی دور از آفریقا " می گوید : " من آنم که گرفتار هر دو خونم / اما به کدام سو باید بچرخم ؟ "

و البته پاسخ برای او روشن است : چرخش به سوی کاراییب . جایی که نه این است و نه آن و یکسر متفاوت است . اروپا زیباست ولی کافی نیست . ( به همان سیاق که والکوت در جایی گفته : " کلاسیک ها تسلی بخشند اما کافی نیستند ")

 اروپای با شکوه ، با بناهای خاطره انگیز و خیابانهای غمزده ، دچار تاریخی است که بابت آن احساس گناه می کند ، برخلاف کارائیب بی تاریخ که از این حیث کاملا آزاد و رهاست .  

والکوت سرگشته ای میان این دنیاها بود که سرانجام رویای بکر کارائیبی را انتخاب کرد .

اما تاریخ کاراییب در جدال میان استعمار و بردگی گم شده بود . والکوت بایستی همچون بومیان کاراییب که ترجیح می دادند به جای تن دادن به سلطه اسپانیایی ها ، خود را در دریا غرق کنند ، خودش را در هیچی( nothingness  )  تاریک فراموشی، غوطه ور می ساخت تا از دل آن تاریخی نو بیافریند .

والکوت در این کار موفق است . او از جزیره به لحاظ تاریخی یتیم خود ، به مثابه باغ عدن دنیای نو یاد می کند . جایی که " آدم " می تواند جهان را از نو نام گذاری کند .

  برگردیم به همان سال 1957 که والکوت به نیویورک رفت . او پس از آنکه با فضای سرد و بی رحم نیویورک مواجه شد در شعری غم انگیز نوشت : "  پس از چندی / دیگر چیزی از او بجا نماند / جز نامی حک شده بر دیوار / که به زودی بر اثر زنگار بی تفاوتی ، دیگر حتی خوانا نیز نخواهد بود . "

 او دریافت که در جهانی زندگی می کند که آماده است به واژگانش نیز اجازه دهد که بمیرند .

 حالا یادمان می آید سال 1992 را ؟ سالي که درك والكوت جایزه نوبل ادبی را دریافت کرد و بعدهم آن خطابه پرشور و بي نظيرش را ؟ 

                                                     ***************

 و این هم ترجمه من از دو شعر کوتاه او که در این سالها بسیار دوست می داشته ام :

1-  " چله تابستان / توباگو "

دریاکنارانی وسیع از سنگ آفتاب

گرمای سفید

رودی سبز  .

 

یک پل ، نخل های سوخته زرد .

 

 از خانه گرم خواب تابستانی

که در آگوست چرت می زند .

 

روزهایی که نگاه داشته ام

روزهای که گم کرده ام

 

 روزهای پیش رس ، همچون بلوغ دختران

 بندرگاه بازوان من .


2-" شهرت " 

شهرت این است :

یکشنبه ها ، فضایی خالی، همچنان که در balthus  

 

کوچه های سنگفرش ، روشن از فروغ آفتاب ، طلاگون .

یک دیوار ، برجی قهوه ای رنگ .

 

در انتهای خیابان ، یک نیلی بدون زنگ ، همچون بوم مرده نقاشی .

 

نشسته در سفیدی آن ، قاب و گلها : سوسن ، پرپر

سوسن ، گلبرگ های سنگی در یک گلدان .

نیایش آسمانی همسرایان .

 

بسته می شود

کتاب مصوری که خود به خود ورق می خورد . تیک تاک .

 

با کفش های پاشنه بلند روی پیاده رو ،

ساعتی خزنده .

میل مبهمی برای کار .


+ نوشته شده در  87/07/29ساعت 10:43  توسط فرشید فرهمندنیا  | 

 اینجا اولا ترجمه ای از یک ترانه گروه RadioHead   ارائه می دهم که تقدیم می کنم به الف . م که چنین ترجمه هایی از من می خواست و ثانیا ترجمه دو ترانه از استاد لو رید که مخصوصا اجرای مشترک او به همراه  دیوید بووی ، پاواروتی ، بوریس اسپرینگستین و ...  جذابترشان هم کرده است ( این دو تا هم تقدیم می شود به ف. ت که گذشته ها را همیشه خاطره انگیز تر می کند )

 

 

"حماقت "  از آلبوم Kid A (2000)

 

کی تو سنگره ؟

کی تو سنگره ؟

          اول زن ها و بچه ها

          و اول بچه ها

          و بچه ها

 

          آنقدر می خندم تا سرم بره

          آنقدر می بلعم تا از هم بپاشم

          تا از هم بپاشم

          تا من ...

 

         کی تو سنگره ؟

         کی تو سنگره ؟

         خیلی چیزها می بینم

         به قدر کافی نمی بینم

        

         تو نمی بینی شون

         آنقدر می خندم تا سرم بره

 

         اول زن ها و بچه ها

         و اول بچه ها

         و بچه ها

 

         من اینجا زنده ام

         همه چیز ، همه وقت

         اینجا من زنده ام

         همه چیز ، همه وقت

 

        عصر یخبندان در راه است

        عصر یخبندان در راه است

        بگذارید همه جا رو بپام

        بگذارید همه جا رو بپام

        بگذارید همه جا رو ...

 

        عصر یخبندان در راه است

        عصر یخبندان در راه است

        بگذاریدش دم تیر

        بگذاریدش دم تیر

        بگذاریدش ...

 

        ما وحشی نیستیم

        این فقط یه اتفاقه

        اتفاق

        ما وحشی نیستیم

        این فقط یه اتفاقه

        اتفاق

 

         من اینجا زنده ام

         همه چیز ، همه وقت

         اینجا من زنده ام

         همه چیز ، همه وقت

 

         اولین گروه از آن بچه ها ...

 

       

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  87/02/29ساعت 0:13  توسط فرشید فرهمندنیا  | 

 

1-         روز کامل

 

چه روز کاملی !

نوشیدن سانگریا در پارک

و کمی بعد

هوا که تاریک شد

به خانه می رویم .

 

چه روز کاملی !

حیوانات در باغ وحش می چرند

کمی بعد

یک فیلم ، و بعد خانه .

 

آه ، چه روز کاملی بود

خوشحال بودم که آنرا با تو می گذراندم

آه ، چه روز کاملی

تو باعث می شدی که ادامه بدهم

تو باعث می شدی که ادامه بدهم

چه روز کاملی !

مشکلات رهایمان کردند

آخر هفته مال خود ما بود

چه با صفا !

 

چه روز کاملی !

باعث می شدی خودم را فراموش کنم

گمان می کردم کسی دیگرم ، انسانی خوب

 

آه ، چه روز کاملی !

خوشحال بودم که آن را با تو می گذرانم

آه ، چه روز کاملی !

فقط تو باعث می شدی که ادامه بدهم

فقط تو باعث می شدی که ادامه بدهم

 

درست همانچه را که می کاری ، برداشت می کنی

 درست همانچه را که می کاری ، برداشت می کنی

 

 

2-  این لحظه جادویی

 

این لحظه جادویی

متفاوت و بی سابقه

اما مثل باقی لحظه ها

تا وقتی که تو را بوسیدم

 

وقتی این اتفاق افتاد

حیرت زده شدم

با نگاهی به چشمانت

فهمیدم که تو هم حس کردی

 

شیرین تر از شراب

لطیف تر از نیمه شب تابستان

هر چه می خواهم دارم

تا وقتی که تو را تنگ در آغوش دارم

 

این لحظه جادویی

هنگامی که لبهایت به لبهایم نزدیک است

برای ابد طول خواهد کشید

برای ابد ، تا پایان زمان .

 

آه ، آه ، آه 

 

شیرین تر از شراب

لطیف تر از نیمه شب تابستان

هر چه می خواهم دارم

تا وقتی که تو را تنگ در آغوش دارم

 

این لحظه جادویی

هنگامی که لبهایت به لبهایم نزدیک است

برای ابد طول خواهد کشید

برای ابد ، تا پایان زمان .

 

آه

این لحظه جادویی !‌

 

+ نوشته شده در  87/02/29ساعت 0:11  توسط فرشید فرهمندنیا  | 


1)

اسلاوی ژیژِک در مقدمه یکی از کتابهایش ، لطیفه جالبی نقل کرده است :

در یک کلاس حیوان شناسی در دانشگاه ، از دانشجویان خواسته می شود که مقاله ای درباره فیل بنویسند .

دانشجوی فرانسوی مقاله ای می نویسد با این عنوان قابل حدس : " در باب عادات جنسی فیل : به سوی پسافیل شناسی "

دانشجوی آلمانی مقاله ای جامع و مبسوط می نویسد تحت عنوان " مقدمه ای درشرح کتابشناسی مربوط به مطالعه فیل "

دانشجوی امریکایی مقاله اش را تحت عنوان " پرورش فیل هایی بهتر و بزرگتر " ارائه می کند و نهایتا دانشجوی یهودی عنوان مقاله خود را می گذارد " فیل و مساله یهود " !

این لطیفه ،  باورهای معمول در مورد کلیشه های رایج شخصیتی اقوام مورد بحث را پیش فرض قرار می دهد :

اشتغال ذهنی فرانسوی ها به سکس

سختکوشی آلمانی ها در تدقیق مسائل

روحیه پراگماتیستی و گاه منفعت طلبانه آمریکایی

و نهایتا خود درگیری ( self – absorption ) یهودیان .

و در گام بعدی مضحک بودن خصلت انعکاسی بعضی مقالات و اسیر بودن آنها در دام تکرار مکررات را بر ملا می سازد . اینکه هر موضوعی در جهان باید الزاما به  سیاق مباحث همیشگی به مساله یهود بازگردد (حتی فیل شناسی ! ) و نویسنده هم به همین دلیل و با در دست داشتن تنها یک ابزار به خود حق بدهد که در باره همه چیز اظهار نظر کند : از مبحث ترجمه آثار مارکس در ایران تا مرگ یک شاعر وابسته به حاکمیت تا موسیقی راک تا بازار نشر و گرانی های جامعه  و ...

2)
مشابه همین وضعیت مضحک را ما در رسانه های فرهنگی ایران ( مطبوعات ، سایت های ادبی – فرهنگی و ... ) مشاهده می کنیم . مثلا اینکه عده ای با عمده کردن یکی از گزاره های فلان اندیشمند و به کار گیری آن در تمام مقالات و صحبت هایشان ( و جالب اینکه خیلی هم صحبت می کنند) و صرفا برای اینکه در تمام نشریات حضور داشته باشند ، شروع می کنند به نوشتن درباره همه چیز در ژورنالیستی ترین و فرصت طلبانه ترین شکل ممکن  . نتیجه آنکه تمام مباحث را از درون تهی و بی معنا می کنند و با تبدیل کردن همه چیز به مدی زود گذر و سطحی ، جای هرگونه تفکر جدی و هدفدار را تنگ می کنند .

یک نمونه از این دست برخوردها را در نوشته های یکسال اخیر یکی از دوستان قدیمی، امیر احمدی آریان ،می بینیم . ایشان با مطالعه موردی آرای لکان و شارح خلاق او ژیژک ، موتیف شکاف و حفره را دست گرفته است و با آن به جان تمام رمان ها ، کتاب ها ، ترانه ها و مرده ها افتاده است . او در تمام نقد هایش می گوید که ما باید در فضای شکاف میان فلان چیز و فلان چیز حرکت کنیم و حفره ها را پیدا کنیم . این فلان چیز ها را البته موضوع مقاله او تعیین می کند . اگر موضوع کتاب مورد بحث در باره حافظ و بازخوانی او باشد ، این شکاف ، شکاف بین سنت و مدرنیته خواهد بود و اگر رمانی ازیک نویسنده آمریکای لاتین باشد ، شکاف مورد نظر ،  بین خیال و واقعیت قابل کشف است و اگر هم مساله محسن نامجو باشد:

«نامجو کسی است که با موسیقی سنتی آشناست، نامجو ترک‌ها و حفره‌های موسیقی سنتی که همیشه استادان موسیقی سنتی سعی در پنهان کردن آن دارند را می‌شناسد. او این پرده را کنار می‌زند و روی این شکاف‌ها دست می‌گذارد. »

   ( به نقل از سخنرانی امیراحمدی آریان در نشستی با محوریت محسن نامجو !)

3 )
به هرحال این معضلی است که در فضای فرهنگی این سالها روز به روز در حال گسترش است و فقدان فضایی برای انتقاد از نوشته های عده ای که در معدود نشریات با ارزش ایران به شکلی کاملا رفاقتی جمع شده اند و آثار یکدیگر را چاپ می کنند ، کار را سخت تر هم می کند .

تازه اشکالی که در این نوشته مطرح شد اشکالی جزئی است وگرنه نوشته های این دوستان پر از اشکالات روش شناختی و ساختاری است که بررسی آنها مجالی جداگانه می طلبد . 

+ نوشته شده در  86/09/30ساعت 18:45  توسط فرشید فرهمندنیا  | 

برازنده ، ‌شاد

 

برازنده ، شاد ، بسيار سازنده ، آسوده ، زياد نمي نوشد . 

با تمرينات منظم ژيمناستيك ، سه روز در هفته .

برخورد خوب با همكاران ،  همراه با تساهل .

خوب مي خورد ، شام مايكروويو و چربي اشباع شده كمتر .

يك راننده خوب صبور ، يك ماشين ايمن ، بچه روي صندلي عقب ماشين لبخند مي زند .

خوب مي خوابد  ، كابوس ندارد ، پارانويا ندارد .

مواظب تمام حيوانات هست ، با فشار آب عنكبوت ها را توي گودال نمي اندازد .

با دوستان قديمي اش در تماس است ، هميشه از يك نوشيدني لذت مي برد .

مرتبا حسابش را در بانك چك مي كند .

علاقمند به علاقمندي ها ، خواهان عشق اما نه درگير آن .

حشرات را نمي كشد و آب جوش روي مورچه ها نمي ريزد .

ماشينش را كارواش مي برد ، خصوصا يكشنبه ها و از تاريكي شب و سايه هاي روز نمي ترسد .

درست گام بر مي دارد ، آرام و حساب شده ، شانس فرار ندارد .

مشغول ، علاقمند ، اما ناتوان است .

يك عضو سرسپرده و آگاه جامعه است ، پراگماتيست است نه ايده آليست .

جلوي جمع گريه نمي كند ، كمتر مريض مي شود .

هنوز ماچ هاش با آب دهان همراه است ، كمتر چون گربه اي خطاكار تهي مغز و عصباني است.

در زمستان يخبندان رانندگي مي كند و مي تواند به ناتواني بخندد .

كاملا شاد ، برازنده و سازنده ، يك خوك در قفس آنتي بيوتيك ها .

 

                                                                          ترجمه : فرشید فرهمندنیا

 

 

+ نوشته شده در  86/07/30ساعت 13:47  توسط فرشید فرهمندنیا  | 

1
ايشمايل ريد يكي از برجسته ترين و خلاق ترين چهره هاي ادبيات آفريقايي ـ آمريكايي پس از نسل بزرگاني چون رالف اليسون ، اميري باراكا و ساموئل دالني محسوب مي شود .
او در سال 1938 در تنسي به دنيا آمد اما در بوفالوي نيويورك بزرگ شد . در جواني به علت احتياجات مالي ، تحصيلات را رها كرد و بدون كسب مدرك به دنبال كار رفت . او پس از مدتي توانست به عنوان خبرنگار در هفته نامه امپاير استار مشغول به كار شود و همزمان براي برنامه هاي راديوي محلي ، گزارش تهيه مي كرد اما بعد از انجام مصاحبه اي با مالكوم ايكس ، رهبر جنبش سياهان ، از اين كار اخراج شد.
ايشمايل ريد در فعاليت هاي ادبي و سياسي گسترده اي مشاركت داشته است ، از جمله عضو اصلي كارگاه نويسندگي سايه (Umbra) ـ تشكل نويسندگان سياهپوست ـ بود كه هدف آن پي ريزي نوعي زيبايي شناسي سياه عنوان شده بود .
ايشمايل ريد خاطرات اين مرحله پرجنب و جوش از زندگي خود را در كتابي به نام شرووتايد در نيواورلئان قديم ( 1978) نقل كرده است .
حوزه فعاليت هاي نوشتاري وي بسيار گسترده است و از شعر و رمان و نمايشنامه تا مقالات سياسي و سفرنامه و اپرا را در بر مي گيرد . او بارها نامزد وبرنده جوايز مهمي چون پوليتزر و جايزه ملي كتاب آمريكا بوده است .

2
ايشمايل ريد ، اولين رمان خود را با نام نعش كش هاي نويسنده غير وابسته در سال 1967 منتشر كرد . اين رمان اثري بسيار متفاوت و هوشمندانه بود كه به نوعي بيانيه ادبي نويسنده محسوب مي شد .
بسيار گفته شده است كه مشخصه آثار ريد ، بكارگيري هجو و پارودي و به چالش گرفتن قراردادهاي مرسوم ادبيات است ، اما ريد نشان داده است كه اين هجو و كنايه ها را حتي مي توان در مورد سنت ادبي سياهان نيز به كار برد و بدون مصلحت جويي با ادبيات برخورد كرد. كما اينكه اولين رمان ريد ، هجويه اي است از رمان معروف مردنامرئي اثر نويسنده شهير سياهپوست ، رالف اليسون .
نعش كش هاي نويسنده غير وابسته ، ماجراي فردي به نام بوكا دوپي دوك است كه در كشوري به نام هري سام كه تحت حاكميت ديكتاتوري به نام هري سام قرار دارد ، انقلاب به راه مي اندازد .
به نظر ايشمايل ريد ، نويسنده خوب ، در نهايت نويسنده اي آزاد و مستقل است و نمي توان او را در طبقه بندي هاي رايج گنجاند . او حتي خودش را هم ريشخند كرده است و مجموعه شعري دارد به نام شاعر منفعل (1978) كه در آن مواضع خود را با ديدي انتقادي و هجو آميز مورد بررسي قرار داده است .
جسارت و افشاگري هاي ريد ، به مذاق خيلي ها خوش نمي آيد ، چه سفيدپوستان افراطي و چه سياهان محافظه كار .
او در دو كتاب دو ها و سه هاي هولناك (1982) فراگير شدن حرص و طمع عمومي و نژادپرستي دوره ريگان و نيز برتري طلبي جريان بنيادگراي سفيد پوست مسيحي را مورد انتقاد قرار داده است و از سوي ديگر در كتاب تهويه رختشويخانه كثيف (1993) عليه جريان هاي محافظه كار و يا كينه جويانه سياهان افشاگري كرده است .
با اين احوال ، جاي واقعي ايشمايل ريد كجاست ؟ آيا او را مي توان در سنت ادبي سياهان قرار داد ؟ يا او منتقدي است كه هيچ حد ومرزي نمي شناسد ؟

3
به هر حال ، ريد يكي از سرسخت ترين مبارزان عليه كانون هاي اقتدار سفيد پوستان و سلطه يكجانبه زيبايي شناسي آنها است . چرا كه نقش سياهان در شكل گيري ادبيات كلاسيك آمريكا همواره ناديده گرفته شده است .
او از مفهومي به نام سياهي سياهي ( blackness of blackness ) ياد مي كند . مفهومي كه قابل تعريف و طبقه بندي نيست و نمي توان آن را صرفا بر اساس رنگ پوست و چهره تعيين كرد . به نظر ريد ، عنصر سياهي ، سرشت نفوذپذير و تركيبي هويت و تجربه آمريكايي را نشان مي دهد .
مفهوم ديگر مورد نظر ايشمايل ريد ، زيبايي شناسي هودو ايسم جديد ( Neo hoodooism ) است .
او اين مفهوم را استعاره اي از درك و دريافت خود از ادبيات مي داند و آن را در مقابل مدل هاي يهودي ـ مسيحي مسلط بر ادبيات آمريكا قرار مي دهد .
هودو يا وودو ، سنت بومي و آييني آفريقايي است كه مبناي آن ، شهود ، جادو و غيب گويي است و اين همان نگرشي است كه استعمارگران همواره با خردگرايي جزمي و نظامي گري به سراغش رفته اند .
در اكثر آثار ايشمايل ريد ، ردپاي هودوايسم جديد را مي توان يافت . اما شايد مهم ترين تجلي آن ، در بزرگ ترين و عجيب ترين رمانش ، يعني اوراد جادويي ( 1972) باشد .
درون مايه اين رمان كه خود تركيبي است از ژانرهاي تخيلي ، ماجرايي ، كارآگاهي ، همان هودو و جادوي سياه و از سايه بيرون آوردن نغمه ها و نگاه هاي مخفي سياهان در حاشيه مانده مي باشد .
ريد با بهره گيري از همان طنز و پارودي هميشگي و فولكلور غنايي فرهنگ آفريقايي ، چنان با مهارت عناصر و ماجراهاي ناجور و غيرهمزمان را هماهنگ و همزمان مي كند كه حاصل كار اثري جادويي و حيرت انگيز از آب در مي آيد .
شيفتگان اين رمان ، آن را اثري انقلابي ، سرزنده و ساختارشكني پيكارسك هاي پر ماجرا مي دانند و به عنوان طليعه نوعي آگاهي عميق نسبت به كهن الگوهاي اسطوره اي سياهان آن را ستايش مي كنند و در مقابل منتقدان آن ، مي گويند كه اين رمان هذيان هاي يك ذهن آشفته است .
فردريك جيمسون اين رمان را بسيار تحسين كرده است و معتقد است كه هدف ريد ، مبارزه از طريق تاكيد بر تصادف ، خودانگيختگي و غريزه است كه تنها راه ابرازشان ، ايجاد موقعيت هاي تصادفي و احتمالات بي شمار و عدم قطعيت است .
جيمسون پايان باز ( يا بي پاياني ) اغلب رمان هاي ايشمايل ريد را نيز از همين زاويه بررسي مي كند اما مايكل كوك نويسنده كتاب ادبيات آفريقايي ـ آمريكايي در قرن بيستم معتقد است كه اين بي پاياني ، نشان دهنده حس ترديد حاكم بر آثار ريد است و دو رگه بودن او ، سرچشمه اين ترديد و دودلي است .
اميري باراكا گفته است كه ايشمايل ريد ، سنت ادبي سياهان را به كار مي گيرد تا همزمان آن را نفي كند و ارتقا بخشد ، پس كار او را مي توان همان متغير ( changing same ) ناميد .
به هر حال رمان اوراد جادويي ،‌ اين سمفوني رنگارنگ ادبي ، ساختارشكني تمدن غرب و حافظه فرهنگي ـ ادبي اش محسوب مي شود :
به آنها نگاه كن ! درست به آنها نگاه كن ! كه اينطور در اين مسير جست خيز مي كنند . در اين مسير كه من ، عضلات من ـ سنگ ـ ، ستون فقرات من ـ گچ ـ ، كمر من ـ كاغذ هاي رنگي ـ ، مانند يك ارباب كر ولال ايستاده بودم. اگر من نتوانم برقصم ، هيچ كس نمي تواند .
( اوراد جادويي صفحه 32)

4
يكي ديگر از رمان هاي موفق ايشمايل ريد ، دو دستگي در يلوبك راديو ( 1969) است .
اين رمان شرح ماجراهاي يك گروه سيرك سيار در اروپاي قرون وسطي است . قهرمان داستان ، پسربچه اي است به نام لوپ گارو كه سياهپوستي باهوش و ماجراجوست . او و ساير اعضاي گروه سيرك ( يك تبليغات چي سيرك ، يك خرس رقصنده 86 كيلويي و ... ) در جستجوي رييس گروه كه گم شده است ، عازم شهر يلوبك راديو مي شوند . باز هم شخصيتي به نام هودو ـ وودو در اين گروه وجود دارد كه شاهزاده اي است از نيواورلئان كه جادوگري بلد است و او را از كليسا بيرون انداخته اند (اشاره اي شايد به خود ايشمايل ريد ) .
آنها پس از رسيدن به آن شهر ، در مي يابند كه رييسشان مرده و از درختي آويزان شده است . جنازه او را به خاك مي سپارند و در شهر اقامت مي كنند ، اما به زودي مي فهمند كه همه بزرگسالان از اين شهر رفته اند و شهر در كنترل بچه هاست .
ضدقهرمان داستان ، دراگ گيبسون ، آب شهر را با موادي روانگردان مسموم كرده است كه باعث مي شود مردم از كودكانشان بترسند و فرار كنند و شهر را به گيبسون تسليم كنند .
لوپ گارو و دوستانش با با هجوي تمام عيار وارد اين ماجرا مي شوند و با گيبسون مقابله مي كنند .
ريد در اين رمان نيز ، بي معنايي نژادپرستي و آسيب هاي ناشي از طبقه بندي جوامع به حاشيه و متن را مورد تاكيد قرار مي دهد .
+ نوشته شده در  86/05/17ساعت 22:39  توسط فرشید فرهمندنیا  | 


Chop Suey
------------
Wake up,
Grab a brush and put a little (makeup),
Grab a brush and put a little,
Hide the scars to fade away the (shakeup)
Hide the scars to fade away the,
Why'd you leave the keys upon the table?
Here you go create another fable

You wanted to,
Grab a brush and put a little makeup,
You wanted to,
Hide the scars to fade away the shakeup,
You wanted to,
Why'd you leave the keys upon the table,
You wanted to,

I don't think you trust,
In, my, self righteous suicide,
I, cry, when angels deserve to die, Die,

Wake up,
Grab a brush and put a little (makeup),
Grab a brush and put a little,
Hide the scars to fade away the (shakeup)
Hide the scars to fade away the,
Why'd you leave the keys upon the table?
Here you go create another fable

You wanted to,
Grab a brush and put a little makeup,
You wanted to,
Hide the scars to fade away the shakeup,
You wanted to,
Why'd you leave the keys upon the table,
You wanted to,

I don't think you trust,
In, my, self righteous suicide,
I, cry, when angels deserve to die
In my, self righteous suicide,
I, cry, when angels deserve to die

Father, Father, Father, Father,
Father/ Into your hands/I/commend my spirit,
Father, into your hands,

Why have you forsaken me,
In your eyes forsaken me,
In your thoughts forsaken me,
In your heart forsaken, me oh,

Trust in my self righteous suicide,
I, cry, when angels deserve to die,
In my self righteous suicide,
I, cry, when angels deserve to die

 

ترجمه : فرشيد فرهمند نيا
-----------------------------------------------


< chop suey : نوعي غذاي ژاپني >

بلند شو
قلم مو را بردار و يك كمي ( آرايش كن )
قلم مو را بردارو يك كمي
زخمها را پنهان كن تا محو شود ( لرزه ها )
زخمها را پنهان كن تا محو شود
چرا كليدها را روي ميز جا گذاشته اي ؟

اينجا تو داري افسانه اي ديگر مي سازي
تو مي خواستي
قلم مو را برداري و يك كمي آرايش كني
تو مي خواستي
زخمها را پنهان كني تا محو شود لرزه ها
تو مي خواستي
چرا كليدها را روي ميز جا گذاشته اي
تو مي خواستي

من فكر نمي كنم تو اعتماد كني
به خودكشي اخلاقي ( هاراگيري ) من
من مي گريم وقتي فرشتگان مستحق مرگند

بلند شو
قلم مو را بردار و يك كمي ( آرايش كن )
قلم مو را بردارو يك كمي
زخمها را پنهان كن تا محو شود ( لرزه ها )
زخمها را پنهان كن تا محو شود
چرا كليدها را روي ميز جا گذاشته اي ؟

اينجا تو داري افسانه اي ديگر مي سازي
تو مي خواستي
قلم مو را برداري و يك كمي آرايش كني
تو مي خواستي
زخمها را پنهان كني تا محو شود لرزه ها
تو مي خواستي
چرا كليدها را روي ميز جا گذاشته اي
تو مي خواستي

من فكر نمي كنم تو اعتماد كني
به خودكشي اخلاقي ( هاراگيري ) من
من مي گريم وقتي فرشتگان مستحق مرگند

پدر پدر پدر پدر
پدر با دستهاي تو من روحم را نيايش مي كنم
پدر با دستهاي تو ...
چرا فراموشم كرده اي ؟
در چشمهايت فراموشم كرده اي
در فكرهايت فراموشم كرده اي
در قلبت فراموشم كرده اي


من فكر نمي كنم تو اعتماد كني
به خودكشي اخلاقي ( هاراگيري ) من
من مي گريم وقتي فرشتگان مستحق مرگند



Toxicity
---------
Conversion, software version 7.0,
Looking at life through the eyes of a tire hub,
Eating seeds as a past time activity,
The toxicity of our city, of our city,

New, what do you own the world?
How do you own disorder, disorder,
Now, somewhere between the sacred silence,
Sacred silence and sleep,
Somewhere, between the sacred silence and sleep,
Disorder, disorder, disorder.

More wood for their fires, loud neighbors,
Flashlight reveries caught in the headlights of a truck,
Eating seeds as a past time activity,
The toxicity of our city, of our city,

New, what do you own the world?
How do you own disorder, disorder,
Now, somewhere between the sacred silence,
Sacred silence and sleep,
Somewhere, between the sacred silence and sleep,
Disorder, disorder, disorder.

New, what do you own the world?
How do you own disorder, disorder,
Now, somewhere between the sacred silence,
Sacred silence and sleep,
Somewhere, between the sacred silence and sleep,
Disorder, disorder, disorder.

When I became the sun,
I shone life into the man's hearts,
When I became the sun,
I shone life into the man's hearts.


ترجمه : فرشيد فرهمندنيا

مسموميت
-----------------

استحاله ويرايش هفتم نرم افزار
نگريستن به زندگي با چشماني از جنس تيوپ چرخ
دانه خوردن همچون كاري پر قدمت
مسموميت شهرما شهرما

حالا تو به كدام جهان تعلق داري ؟
به كدام بي نظمي بي نظمي
حالا جاهايي بين سكوت مقدس
سكوت مقدس و خواب
جاهايي بين سكوت مقدس و خواب
بي نظمي بي نظمي بي نظمي

چوبهاي بيشتري براي آتش آنها همسايه هاي پر سر و صدا
خيالات پرتو برق آسا در نوربالاي كاميون
دانه خوردن همچون كاري پر قدمت
مسموميت شهرما شهرما


حالا تو به كدام جهان تعلق داري ؟
به كدام بي نظمي بي نظمي
حالا جاهايي بين سكوت مقدس
سكوت مقدس و خواب
جاهايي بين سكوت مقدس و خواب
بي نظمي بي نظمي بي نظمي

وقتي من خورشيد شدم
زندگي را بر قلبهاي مردم مي تابانم

وقتي من خورشيد شدم
زندگي را بر قلبهاي مردم مي تابانم

 

+ نوشته شده در  86/03/07ساعت 11:35  توسط فرشید فرهمندنیا  | 

دوست خوب و منتقد گرامی  خلیل درمنکی مدتی پیش به من گفت که قرار است در تهیه مطالب شماره آتی مجله بایا ( با مسئولیت فرخنده حاجی زاده ) همکاری داشته باشد و طبق معمول می خواهد مقالات تئوریک و متناسب با فضای تفکر امروز جمع آوری کند. از آنجا که خلیل از قدیم همیشه به من لطف داشته است از من هم خواست که متن سخنرانی ام در جشنواره پلی تکنیک ۸۴   در مورد جیمسون و نا خود آگاهی سیاسی را برایش بفرستم .

من هم در حال حاضر مشغول پاکنویس نهایی این مقاله  هستم . جیمسون

 

 

                                           **************

اما بحث این است که ارائه ترکیبی معنادار و کار آمد از دو نظریه مسلط قرن بیستم یعنی روانکاوی فرویدی و مارکسیسم  و فراروی از آنها  یکی از مهمترین دغدغه های اندیشمندان دوران ما بوده است .

فردریک جیمسون یکی از کسانی است که به شکلی جدی و خلاق با این مساله برخورد کرده و جهت گیری بدیعی را مطرح کرده است .

جیمسون می داند که یکی از مهمترین سوابق در خصوص ارائه سنتزی از مارکسیسم و فرویدیسم  آثار فرانکفورتی ها  - آدورنو    هورکهایمر و ... _ است اما انتقادات فراوانی به آرا آنها دارد :

" گاهی اوقات استفاده مکرر و کم دقت آدورنو از مفاهیم فرویدی در مطالعات ادبی و فرهنگی   بسیار مکانیکی به نظر می رسد . "

به عبارت دیگر او معتقد است که نمی توان جنبه هایی از آرای فروید را بطور دلخواه جدا کرد و در ربط دادن فروید به مارکسیسم از آنها استفاده کرد . اما آن جنبه مهم از کارهای آدورنو و هورکهایمر که جیمسون بسیار مهم و بجا می داند  " ارائه مدلی جهانشمول از سرکوب است که از روانکاوی فرویدی اقتباس شده و زیر بنایی برای نگاه انتقادی و جامعه شناسانه فرانکفورتی ها به سیستم کلیت ساز سرمایه داری متاخر فراهم آورده است ."

جالب این جاست که جیمسون در سال 1973 در مقاله خود راجع به ماکس وبر   - " میانجی ناپدید شده "  -    از خلال بررسی آثار و احوال شعرای رمانتیک و تباه شده در جنون نظیر بایرون و ...  به تحلیل حس " ناامیدی رمانتیک " می پردازد .

 این نا امیدی باعث می شود که :

" فرد رنجور بطور کامل از جهان و کار جهان کناره گیری کند و به انزوایی بدبینانه پناه ببرد . مهمترین ویژگی این رویگردانی و امتناع  چه قهرمانانه باشد چه غمگنانه  همان چیزی است که فروید تحت عنوان ماخولیا تحلیل کرده است .

به نظر فروید  ماخولیا نتیجه فقدان و از دست دادن یک ابژه بیرونی است که لیبیدو یا سائق جنسی بر آن متمرکز شده باشد   .  ابژه ای که نمی توان گفت که صرفا یک پارتنر جنسی بوده است چرا که از نظر فروید  لیبیدو یک جریان کلی نا خودآگاهی است که می تواند در هر موردی هزینه و خرج شود . "

جیمسون از این بحث این طور نتیجه گیری می کند که آن ابژه بیرونی که رمانتیک ها سوگوار آن هستند  همان جهان آریستوکراتیک (اشرافی ) سپری شده است که استقرار مجدد آن محال می باشد .

اما نتیجه نهایی تر ! این است که جیمسون برخلاف اکثر متفکران پسا ساختارگرای همدوره خود مدل فرویدی سطح و عمق را می پذیرد و آن را بکار می برد .

سه عنصر مهم تحلیل های جیمسون   روایت - میانجی - تاریخ   هستند که بحث های مفصل و فنی درباره این سه مفهوم و روابطشان با یکدیگر موضوع کتاب پرحجم و تخصصی او " ناخودآگاهی سیاسی " است که مقاله ناچیز من سعی در گسترش و تبیین آن دارد .

                                                                               ادامه دارد ...

+ نوشته شده در  84/09/03ساعت 1:5  توسط فرشید فرهمندنیا  |