1- شیراز جدا از زیبایی ها و عمق و غنای پراکنده و درخشش های زودگذر ماه و سالش ، به شهری ملال آور برای یک انسان روشنفکر تبدیل شده است . فقر فرهنگی مردم این دیار که اتفاقا به اشتباه با توهم آداب دانی وفرهنگ پروری در آمیخته است، فضا را برای هر گونه تنفس خلاقانه و آگاهی بخش غبارآلود و نامناسب کرده است . تبلیغات دولتی پیرامون چندین چهره خودفروخته که اتفاقا چیزهایی هم به نام شعر و قصه می نویسند از یک سو و ظرفیت بالای مردم در باور پذیری هر آنچه که زمامداران دوست دارند به گوششان برسانند از سوی دیگر ، وضعیتی فاجعه آمیز به بار آورده است . در این میان اگر هم تک و توکی برنامه فرهنگی به ظاهر مستقل هم برگزار شود ، چیزی نیست جز صحنه مانور تعدادی پیرمرد ناخوش احوال شاعر نمای چاچول باز ( که تا دلت بخواهد هم عکس یادگاری با شاملو و آتشی و دولت آبادی و ... دارند ) و تعدادی خانم های بی سواد آویزان از سر و کول این حضرات که معمولا نقش مجری برنامه ها ، مجلس گرم کن، ابزار دست گرمی و... را به عهده می گیرند . از همه مهمتر این جماعت نسوان همان عنصر آری گو و تایید کننده ای هستند که آن شخصیت های حاضر در عکس های یادگاری برای احساس وجود ، بدان نیاز دارد .
در شیراز اکثر افراد توهم خود نابغه پنداری دارند : یکی فکر می کند تمام جهان منتظر داستانی هستند که دیشب نوشته است ، دیگری فکر می کند که سال گذشته در اوکراین برایش بزرگداشت گرفته اند و میلان کوندرا هم در آن مجلس درباره اش حرف زده ! و یکی هم به گمانش خیام زمانه است .
آیا عامل اصلی این همه توهم و روان پریشی ، توسعه نیافتگی فرهنگی – اقتصادی است ؟ آیا فقر مطالعه و عدم آشنایی با جریان شتابنده و توانمند تفکر در دنیای امروز است ؟
به هر حال یکی از ملزومات این همه خود نابغه پنداری این است که افراد به شدت نسبت به یکدیگر ستیزه جو ، بدبین و حسود باشند ، چراکه بعید به نظر می رسد که یک شهرستان نه چندان توسه یافته ، همزمان جایی برای این همه نابغه داشته باشد !
متاسفانه دیشب من به دلیل اصرار یکی از دوستانم ، اشتباه کردم و وارد یکی از این مجالس شدم که مثلا قرار بود بزرگداشتی برای یک شاعر بدبخت به نام منصور برمکی باشد که سال گذشته درگذشت . در اولین نگاه چشمم به طیفی از افرادی افتاد که در زمان حیات این شاعر بیشترین محبتشان به او این بود که فحش خواهر و مادر بهش بدهند و اکنون در رثای او چه مثنوی ها و چه مقاله ها نوشته بودند !
مجری و برگزارکننده برنامه زنی بود که برای اولین بار در عمرش پشت میکروفن شعر می خواند و چون گویا خرج برنامه را داده بود ، الزاما می خواست همیشه پشت میکروفن بایستد و دکلمه کند و با سوز و گداز شعر بخواند و خودش را به پیرمردهایی که خریدارانه نگاهش می کردند نشان بدهد . در این کار دختر جوان زیبایی او را همراهی می کرد که تا توانست عشوه ریخت و از هیچ کوششی برای سرقت و ارائه مطالبی که دیگران درباره برمکی قبلا در نشریات و سایت ها نوشته بودند فروگذار نکرد .
سطح برنامه به حدی پایین بود که حتی سخنرانان ! اصلی برنامه خودشان هم ناراحت بودند و تقصیرها را به گردن یکدیگر می انداختند .
تنها فایده ای که این برنامه برای من ـ که سعی می کردم هرچه زودتر از آنجا فرار کنم ـ داشت ، این بود که بعد از یکسال و اندی ابوتراب خسروی را دیدم که مثل همیشه خیلی به جوانترها ـ اعم از با سواد و بی سواد ـ لطف داشت و باز هم نیمه پر لیوان را می دید. کمی صحبت کردیم و او ما را با محبت خود اندکی خجالت زده کرد و بعد ... خداحافظ .
2- نقطه مقابل این فضایی که تصویر کردم ، فعالیت چشمگیر و پربار گروهی از نویسندگان و مترجمان توانا موسوم به حلقه رخداد( مراد فرهادپور، امید مهرگان ، صالح نجفی ، امیر آریان ، شهریار وقفی پور و ...) در تهران است که آخرین کارشان تحت عنوان جلد دوم کتاب رخداد به تازگی منتشر شده است .این افراد با وجود پرکاری و حضور مستمر ، همیشه سطح و کلاس کاری خود را حفظ می کنند و اتفاقا آدمهای بی ادعا و فروتنی هستند . خیلی راحت می توان با آنها ـ لااقل چندتایی شان که من می شناسم ـ حرف زد و تبادل نظر کرد و چیز یاد گرفت . دید گسترده ، ردیابی و طرح موضوعات اساس مورد نیاز ما در این جامعه ، انتقاد از خود و دل سپردن به تلاش و تکاپو برای کشف حقیقت از مهم ترین ویژگی های فعالیت آنهاست .
در کارهای این گروه ، با وجود تاکیدی که بر مساله سوژه و نقش دوران ساز آن می شود ، سوژه ( به معنای سوژه نویسنده آن مقالات ) زور نمی زند که فقط خودش دیده شود ، زور نمی زند که بواسطه عکس های یادگاری اش شناخته و مطرح شود ، بلکه سعی می کند پایش را یک قدم از کادر بیرون بگذارد تا اجازه دهد تصویر دیگری ( حقیقت ، متن ، اندیشه یا ادبیات ) تمام و کمال منعکس شود :
Let him defeat tiamat , constrict her breath and shorten her life , so that for future people , till time grows old , she shall be far removed , not kept here , distant forever . ( Enuma Elish, 27)
