تبليغاتX
سرگشتگی ها

سرگشتگی ها

باز اندیشی در ادبیات و فلسفه - فرشيد فرهمند نيا

1- شیراز جدا از زیبایی ها و عمق و غنای پراکنده و درخشش های زودگذر ماه و سالش ، به شهری ملال آور برای یک انسان روشنفکر تبدیل شده است . فقر فرهنگی مردم این دیار که اتفاقا به اشتباه  با توهم آداب دانی وفرهنگ پروری در آمیخته است، فضا را برای هر گونه تنفس خلاقانه و آگاهی بخش غبارآلود و نامناسب  کرده است .  تبلیغات دولتی پیرامون چندین چهره خودفروخته که اتفاقا چیزهایی هم به نام شعر و قصه می نویسند  از یک سو و ظرفیت بالای مردم در باور پذیری هر آنچه که زمامداران دوست دارند به گوششان برسانند از سوی دیگر ، وضعیتی فاجعه آمیز به بار آورده است . در این میان اگر هم تک و توکی برنامه فرهنگی به ظاهر مستقل هم برگزار شود ، چیزی نیست جز صحنه مانور تعدادی پیرمرد ناخوش احوال شاعر نمای چاچول باز ( که تا دلت بخواهد هم عکس یادگاری با شاملو و آتشی و دولت آبادی و ... دارند ) و تعدادی خانم های بی سواد آویزان از سر و کول این حضرات که معمولا نقش مجری برنامه ها ، مجلس گرم کن، ابزار دست گرمی و... را به عهده می گیرند .  از همه مهمتر این جماعت نسوان همان عنصر آری گو و تایید کننده ای هستند که آن شخصیت های حاضر در  عکس های یادگاری برای احساس وجود ، بدان نیاز دارد .

در شیراز اکثر افراد توهم خود نابغه پنداری دارند : یکی فکر می کند تمام جهان منتظر داستانی هستند که دیشب نوشته است ، دیگری فکر می کند که سال گذشته در اوکراین برایش بزرگداشت گرفته اند و میلان کوندرا هم در آن مجلس درباره اش حرف زده ! و یکی هم به گمانش خیام زمانه است .

آیا عامل اصلی این همه توهم و روان پریشی ،‌ توسعه نیافتگی فرهنگی – اقتصادی است ؟ آیا فقر مطالعه و عدم آشنایی با جریان شتابنده و توانمند تفکر در دنیای امروز است ؟ 

به هر حال یکی از ملزومات این همه خود نابغه پنداری این است که افراد به شدت نسبت به یکدیگر ستیزه جو ، بدبین و حسود باشند ، چراکه بعید به نظر می رسد که یک شهرستان نه چندان توسه یافته ، همزمان جایی برای این همه نابغه داشته باشد !

متاسفانه دیشب من به دلیل اصرار یکی از دوستانم ، اشتباه کردم و وارد یکی از این مجالس شدم که مثلا قرار بود بزرگداشتی برای یک شاعر بدبخت به نام منصور برمکی باشد که سال گذشته درگذشت .  در اولین نگاه چشمم به طیفی از افرادی افتاد که در زمان حیات این شاعر بیشترین محبتشان به او این بود که فحش خواهر و مادر بهش بدهند و اکنون در رثای او چه مثنوی ها و چه مقاله ها نوشته بودند !

مجری و برگزارکننده برنامه زنی بود که برای اولین بار در عمرش پشت میکروفن شعر می خواند و چون گویا خرج برنامه را داده بود ، الزاما می خواست همیشه پشت میکروفن بایستد و دکلمه کند و با سوز و گداز شعر بخواند و خودش را به پیرمردهایی که خریدارانه نگاهش می کردند نشان بدهد  . در این کار دختر جوان زیبایی او را همراهی می کرد که تا توانست عشوه ریخت و از هیچ کوششی برای سرقت و ارائه مطالبی که دیگران درباره برمکی قبلا در نشریات و سایت ها نوشته بودند فروگذار نکرد .

سطح برنامه به حدی پایین بود که حتی سخنرانان ! اصلی برنامه خودشان هم ناراحت بودند و تقصیرها را به گردن یکدیگر می انداختند .

تنها فایده ای که این برنامه برای من ـ که سعی می کردم هرچه زودتر از  آنجا فرار کنم ـ داشت ، این بود که بعد از یکسال و اندی ابوتراب خسروی را دیدم که مثل همیشه خیلی به جوانترها ـ اعم از با سواد و بی سواد ـ لطف داشت و باز هم نیمه پر لیوان را می دید. کمی صحبت کردیم و او ما را با محبت خود اندکی خجالت زده کرد و بعد ... خداحافظ .

 

2- نقطه مقابل این فضایی که تصویر کردم ، فعالیت چشمگیر و پربار گروهی از نویسندگان و مترجمان توانا موسوم به حلقه رخداد( مراد فرهادپور، امید مهرگان ، صالح نجفی ، امیر آریان ، شهریار وقفی پور و ...)  در تهران است که آخرین کارشان تحت عنوان جلد دوم کتاب رخداد به تازگی منتشر شده است .این افراد با وجود پرکاری و حضور مستمر ، همیشه سطح و کلاس کاری خود را حفظ می کنند و اتفاقا آدمهای بی ادعا و فروتنی هستند . خیلی راحت می توان با آنها ـ  لااقل چندتایی شان که من می شناسم ـ حرف زد و تبادل نظر کرد و چیز یاد گرفت . دید گسترده ، ردیابی و طرح موضوعات اساس مورد نیاز ما در این جامعه ، انتقاد از خود و دل سپردن به تلاش و تکاپو برای کشف حقیقت  از مهم ترین ویژگی های فعالیت آنهاست .

در کارهای این گروه ، با وجود تاکیدی که بر مساله سوژه و نقش دوران ساز آن می شود ، سوژه ( به معنای سوژه نویسنده آن مقالات ) زور نمی زند که فقط خودش دیده شود ، زور نمی زند که بواسطه عکس های یادگاری اش شناخته و مطرح شود ، بلکه سعی می کند پایش را یک قدم از کادر بیرون بگذارد تا اجازه دهد تصویر دیگری ( حقیقت ، متن ، اندیشه یا ادبیات )  تمام و کمال منعکس شود  :

 

 Let him defeat tiamat , constrict her breath and shorten her life , so that for future people , till time grows old , she shall be far removed , not kept here , distant forever . ( Enuma Elish, 27)  

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 20:41  توسط فرشید فرهمند نیا  | 

منصور برمکی، شاعر عزلت نشین شیراز در سن 67 سالگی چشم هایش را برای همیشه بست. او جزو معدود شاعرانی در این دوره و زمانه بود که هنوز دغدغه معنا و حقیقت دارند و دیگر نسلشان در حال انقراض است . در شهر ما شیراز ، شاید دیگر  فقط حسن اجتهادی مانده است که شعر برایش آینه تمام نمای حقایق بشری است و خود نیز شاعرانه زندگی می کند . تجربه تلخ هر دو شاعر ( برمکی و اجتهادی) از دست و پنجه نرم کردن با اعتیاد ، سفر تا انتهای مغاک خطر و چشم دوختن در چشم فاجعه ای که هر آن می توانست جان هنرمند را به مخاطره بیندازد و شوریدگی هایشان که جلوه ای یکسر غریبانه و اسرار آمیز از آنها می سازد ، خود حاوی معانی ضمنی بسیاری است و این دو را از خیل شاعرنماهای مزخرف نویس این روزها که به نام شعر، وام و سکه می گیرند متمایز می کند. برمکی شاعری مسلط بر تکنیک و فضاسازی بود و اولین شعر آخرین کتابش ( دهان بی شکل پنهان) یکی از خوش ساخت ترین شعرهای این سالهاست . من یقین دارم که این جریان های مبتذل ادبی که با پشتوانه دولتی بوق و کرنا بلند می کنند نمی توانند برمکی و شعرش را مصادره به مطلوب کنند . چون او هر کسی نیست و از شعرش تعهد ، دغدغه حقیقت و مبارزه فوران می کند .

از آخرین دیدارمان هنوز صدای شاعرانه اش که اشعار لورکا می خواند در گوشم مینوازد... یادش گرامی باد.



موسیقی ی نگاهت را
با گیسوان شرقی ی من
بنواز !
در سایه ی کلام من از عشق
آتش برهنه میشود از خویش.

باید کنار من را
بیداری جست
و سمت بوسه های دهانم را
هشداری جهانی.

 
انسان
کنار من
تنها
یک بوسه ست
تا غمگنانگی ش را در خود می پیچم؛--
بر پله ی فراز و فرودین اش
_
مرگ
از پای می نشیند.

 منصور برمکی


My lovely poet ( Mansour Barmaki ) left us 10 days ago when he was 67.
He opened a beautiful view to Iranian literature and symbolism for me when I was 14. Now, I miss him more than ever… my eyes are raining… tears are falling down to find him somewhere under the ground…

* * *
The music of your looking,
play
with my Eastern hairs !

In the shadow of my word of love,
the fire makes nude of itself.


Must be looking for wakefulness
beside me
and on my mouth kisses
the world awareness.


( The man
is only a kiss
beside me)
sins I twist his sorrows on me,
on the stairs of rising and falling
the death,
falls.

(( Mansour Barmaki ))

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم اسفند 1386ساعت 16:30  توسط فرشید فرهمند نیا  | 


1)

اسلاوی ژیژِک در مقدمه یکی از کتابهایش ، لطیفه جالبی نقل کرده است :

در یک کلاس حیوان شناسی در دانشگاه ، از دانشجویان خواسته می شود که مقاله ای درباره فیل بنویسند .

دانشجوی فرانسوی مقاله ای می نویسد با این عنوان قابل حدس : " در باب عادات جنسی فیل : به سوی پسافیل شناسی "

دانشجوی آلمانی مقاله ای جامع و مبسوط می نویسد تحت عنوان " مقدمه ای درشرح کتابشناسی مربوط به مطالعه فیل "

دانشجوی امریکایی مقاله اش را تحت عنوان " پرورش فیل هایی بهتر و بزرگتر " ارائه می کند و نهایتا دانشجوی یهودی عنوان مقاله خود را می گذارد " فیل و مساله یهود " !

این لطیفه ،  باورهای معمول در مورد کلیشه های رایج شخصیتی اقوام مورد بحث را پیش فرض قرار می دهد :

اشتغال ذهنی فرانسوی ها به سکس

سختکوشی آلمانی ها در تدقیق مسائل

روحیه پراگماتیستی و گاه منفعت طلبانه آمریکایی

و نهایتا خود درگیری ( self – absorption ) یهودیان .

و در گام بعدی مضحک بودن خصلت انعکاسی بعضی مقالات و اسیر بودن آنها در دام تکرار مکررات را بر ملا می سازد . اینکه هر موضوعی در جهان باید الزاما به  سیاق مباحث همیشگی به مساله یهود بازگردد (حتی فیل شناسی ! ) و نویسنده هم به همین دلیل و با در دست داشتن تنها یک ابزار به خود حق بدهد که در باره همه چیز اظهار نظر کند : از مبحث ترجمه آثار مارکس در ایران تا مرگ یک شاعر وابسته به حاکمیت تا موسیقی راک تا بازار نشر و گرانی های جامعه  و ...

2)
مشابه همین وضعیت مضحک را ما در رسانه های فرهنگی ایران ( مطبوعات ، سایت های ادبی – فرهنگی و ... ) مشاهده می کنیم . مثلا اینکه عده ای با عمده کردن یکی از گزاره های فلان اندیشمند و به کار گیری آن در تمام مقالات و صحبت هایشان ( و جالب اینکه خیلی هم صحبت می کنند) و صرفا برای اینکه در تمام نشریات حضور داشته باشند ، شروع می کنند به نوشتن درباره همه چیز در ژورنالیستی ترین و فرصت طلبانه ترین شکل ممکن  . نتیجه آنکه تمام مباحث را از درون تهی و بی معنا می کنند و با تبدیل کردن همه چیز به مدی زود گذر و سطحی ، جای هرگونه تفکر جدی و هدفدار را تنگ می کنند .

یک نمونه از این دست برخوردها را در نوشته های یکسال اخیر یکی از دوستان قدیمی، امیر احمدی آریان ،می بینیم . ایشان با مطالعه موردی آرای لکان و شارح خلاق او ژیژک ، موتیف شکاف و حفره را دست گرفته است و با آن به جان تمام رمان ها ، کتاب ها ، ترانه ها و مرده ها افتاده است . او در تمام نقد هایش می گوید که ما باید در فضای شکاف میان فلان چیز و فلان چیز حرکت کنیم و حفره ها را پیدا کنیم . این فلان چیز ها را البته موضوع مقاله او تعیین می کند . اگر موضوع کتاب مورد بحث در باره حافظ و بازخوانی او باشد ، این شکاف ، شکاف بین سنت و مدرنیته خواهد بود و اگر رمانی ازیک نویسنده آمریکای لاتین باشد ، شکاف مورد نظر ،  بین خیال و واقعیت قابل کشف است و اگر هم مساله محسن نامجو باشد:

«نامجو کسی است که با موسیقی سنتی آشناست، نامجو ترک‌ها و حفره‌های موسیقی سنتی که همیشه استادان موسیقی سنتی سعی در پنهان کردن آن دارند را می‌شناسد. او این پرده را کنار می‌زند و روی این شکاف‌ها دست می‌گذارد. »

   ( به نقل از سخنرانی امیراحمدی آریان در نشستی با محوریت محسن نامجو !)

3 )
به هرحال این معضلی است که در فضای فرهنگی این سالها روز به روز در حال گسترش است و فقدان فضایی برای انتقاد از نوشته های عده ای که در معدود نشریات با ارزش ایران به شکلی کاملا رفاقتی جمع شده اند و آثار یکدیگر را چاپ می کنند ، کار را سخت تر هم می کند .

تازه اشکالی که در این نوشته مطرح شد اشکالی جزئی است وگرنه نوشته های این دوستان پر از اشکالات روش شناختی و ساختاری است که بررسی آنها مجالی جداگانه می طلبد . 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام آذر 1386ساعت 18:45  توسط فرشید فرهمند نیا  | 

برازنده ، ‌شاد

 

برازنده ، شاد ، بسيار سازنده ، آسوده ، زياد نمي نوشد . 

با تمرينات منظم ژيمناستيك ، سه روز در هفته .

برخورد خوب با همكاران ،  همراه با تساهل .

خوب مي خورد ، شام مايكروويو و چربي اشباع شده كمتر .

يك راننده خوب صبور ، يك ماشين ايمن ، بچه روي صندلي عقب ماشين لبخند مي زند .

خوب مي خوابد  ، كابوس ندارد ، پارانويا ندارد .

مواظب تمام حيوانات هست ، با فشار آب عنكبوت ها را توي گودال نمي اندازد .

با دوستان قديمي اش در تماس است ، هميشه از يك نوشيدني لذت مي برد .

مرتبا حسابش را در بانك چك مي كند .

علاقمند به علاقمندي ها ، خواهان عشق اما نه درگير آن .

حشرات را نمي كشد و آب جوش روي مورچه ها نمي ريزد .

ماشينش را كارواش مي برد ، خصوصا يكشنبه ها و از تاريكي شب و سايه هاي روز نمي ترسد .

درست گام بر مي دارد ، آرام و حساب شده ، شانس فرار ندارد .

مشغول ، علاقمند ، اما ناتوان است .

يك عضو سرسپرده و آگاه جامعه است ، پراگماتيست است نه ايده آليست .

جلوي جمع گريه نمي كند ، كمتر مريض مي شود .

هنوز ماچ هاش با آب دهان همراه است ، كمتر چون گربه اي خطاكار تهي مغز و عصباني است.

در زمستان يخبندان رانندگي مي كند و مي تواند به ناتواني بخندد .

كاملا شاد ، برازنده و سازنده ، يك خوك در قفس آنتي بيوتيك ها .

 

                                                                          ترجمه : فرشید فرهمندنیا

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 13:47  توسط فرشید فرهمند نیا  |