تبليغاتX
سرگشتگی ها

سرگشتگی ها

باز اندیشی در ادبیات و فلسفه - فرشيد فرهمند نيا

مطلب ذیل حاصل یک دوره کوتاه اشتغال فکری من با این ایده بود که آیا می توان بدون نگاه به دست ژیژک و بی استفاده از آراء او ، لاکان را  " خواند" یا خیر ؟

پاسخ این سئوال به زعم من مثبت بود : آری ، می توان خواند ، اما و اما ، بسیار ، بسیار به سختی و دشواری، چرا که غول لوبلیانا اکثر فضاهای ممکن چنین تفکری را از قبل به تسخیر خود درآورده است

  ۱

در رساله تیمائوس افلاطون نوشته شده است که زمین بدین خاطر به صورت کروی خلق شده است که اولا بایستی محیط بر همه چیز باشد و ثانیا نیاز به هیچ گونه اندام حسی و حرکتی ندارد که به صورت برآمدگی یا جز آن ، بر سطح اش تعبیه گردد .

زمین به اندام های چشایی ، گوارشی و ... نیازی ندارد که بوسیله آنها غذا بخورد یا آنچه را که خورده است هضم یا دفع کند . اساسا از سطح زمین نه چیزی وارد می شود و نه چیزی خارج می شود و زمین دارای حیاتی خودبسنده و نامیراست که بی نیاز به هیچ اندامی برای رفع حوائج، به حیاتش ادامه می دهد . 

پژواک این توصیف تیمائوسی از زمین به مثابه یک بدن بدون اندام (Body Without Organ ) ، نامیرا و خودبسنده ، با گذشت سال ها و قرن ها خاموش نشد و بعدها در آراء کسانی چون پاسکال ، نوالیس و مهم تر از همه ژیل دولوز و فلیکس گاتاری  طنینی نو یافت به گونه ای که این فرض شدت پیدا کرد که هرگونه وجود اندام در یک ارگانیسم زنده ( مثلا بدن) همراه است با میرندگی و وابستگی و بالعکس بدن بدون اندام مترادف نامیرایی و خودکفایی است .

به عنوان مثال ، نوالیس جایی می نویسد :

" اگر قرار باشد بدن جایی در ابدیت داشته باشد ، پس دیگر نباید نیازی به تغذیه ، هضم و دفع غذا و اندام های مربوطه باشد . "

این نوع تصورات امروزه برای ما قدری عجیب می نماید : ما مدام از فروریختن ایده های بزرگ و ابدی سخن می گوییم . باور داریم که حیاتی زمانمند داریم و هیچ امیدی به ابدیت ، جاودانگی یا مامنی خارج از زمان که بتوانیم در آن بیاساییم نداریم .

از این حکم گزیری نیست که ما باور داریم به عنوان موجوداتی کالبد یافته ( دارای اندام ) محصور در زمان و محکوم به فناییم .

 تمام تاملات امروزی ما در مورد بدن بر اساس همین نوع نگاه به بدن به مثابه موجودیتی ناپایدار و شکننده که تا حد یک ابژه برای دستکاری های علم پزشکی تقلیل می یابد ، شکل گرفته است . 

می توان گفت تاریخ بدن ، تاریخ اعطای هرچه بیشتر اندام به بدن و در عوض میرنده تر کردن آن بوده است . 

کاندیلاک ، پژوهشگر قرن هجدهمی مثال جالبی دارد :

فرض کنید به سطح مرمرین یک مجسمه که به صورت پیکره ای انسانی تراشیده شده است اما فاقد اندام های حسی است ، یک به یک اندام ها اضافه گردد ، ابتدا بینی ، سپس دهان ، بعد گوش و چشم و...

در نهایت متوجه می شویم که بدین ترتیب مجسمه ، موجودیت خود را به عنوان یک امر ایده آل و کامل کلاسیک از دست می دهد و بدل به یک بدن میرنده و زنده نما می شود که وابستگی شدیدی به محیط زمانمند پیرامون خود دارد .

زمان به درون بدن پیکره هجوم می آورد و بدنی که اکنون در برابر هجمه های نابودگر زمانمندی ، آسیب پذیر شده ، در نهایت می میرد و فاسد می شود .

 ۲

اما لاکان انگاره دیگری را جایگزین انگاره تیمائوسی از زمین و بدن می کند . او با استفاده از یکی از اشعار والت ویتمن ، بدن ( زمین ) را موجودیتی در تعامل با جهان خارج از خود توصیف می کند ، بدنی با دهان های بی شمار بر سطح خود که به شکل برآمدگی هایی انبوه ، با جهان بیرون ارتباط برقرار می کنند .

در شعر ویتمن از گستره آماس دار بدن صحبت می شود که به فرد امکان می دهد رابطه ای بی نقص و "پوست به پوست" با جهان پیرامون خود داشته باشد : بی شمار دهان بر سطح پوست که عامل ارتباط با جهان خارج اند و کارکردشان فقط خوردن و بلعیدن نیست بلکه وسیله بوسیدن و مکیدن ( ساک زدن) هم هستند . از اینجاست که لاکان پای لیبیدو  و میل را هم وسط می کشد که کارکرد اصلی اش اتصال فرد به دیگری و زیر سئوال بردن آن خودبسندگی و تنهایی ناب تیمائوسی است .

اما نکته مهم این است که بر اساس مدل لاکانی ذکر شده ، رابطه ما با جهان خارج ، از طریق همین نقاط غیرقابل تقلیل و بی شمار آماس ها ممکن می شود که در واقعی بیانی دیگر از نقاط عملکرد رانه ها(Drives ) هستند .

 ۳

لاکان بعدها این نظریه آماس های ویتمنی را هم کنار گذاشت و ایده لاملا ( Lamella )(*) را جایگزین آن کرد . لاکان در واقع لاملا را به جای بدن بدون اندام مطرح می کند : لاملا ، اندامی که هیچ شکل و مشخصه ای ندارد و در عین حال یک اندام است ، می تواند همان لیبیدو باشد .

گفتیم که در رساله تیمائوس ، بدن بدون اندام فناناپذیر و نامیرنده بود . در اینجا هم از آنجا که لاملا همان لیبیدو است ، پس دارای حیات فناناپذیر و ناب است . چرا که لیبیدو همان غریزه حیات در خالص ترین شکل است .

با این حساب لاکان به این نتیجه رسیده که بدن انسان ( بر خلاف لاملا) یک بدن بدون اندام نمی تواند باشد چون حیات فناناپذیر همواره به صورت لیبیدو ( در کنش جنسی ) از آن بیرون کشیده می شود .

این بحث لاکان در واقع نوعی نزدیک شدن به مقاله سال 1914 فروید ، " در باره خودشیفتگی " به حساب می آید .

بر این اساس است که حکم مشهور روانکاوی لاکانی منتج می شود  :

 کنش جنسی ، مرگ را متولد می کند  یا  میل محل استقرار مرگ است .

 4

اما پاسخ روانکاوی برای نسبت میان اندام و بدن چیست ؟  آیا این دو از هم جدا هستند یا اینکه به هم تعلق دارند ؟

ژیل دولوز اندام را بخشی از بدن می داند اما نه به معنای متعارف آن بلکه معتقد است رابطه اندام به بدن مانند رابطه کلوزآپ به صحنه (پس زمینه ) در فیلم است :

" کلوزآپ ، ابژه خود را از زمینه ای که در آن شرکت دارد ، جدا و منقطع نمی سازد بلکه آن را در دستگاه مختصات دیگری قرار می دهد و آن ابژه را به سطح یک موجودیت ناب بر می کشد ."

 کلوزآپ ، تغییر دادن ابعاد نیست بلکه تغییر دادن مختصات است .

 بدین ترتیب کلوزآپ بخشی جداشده از صحنه و یا بیان کننده بخشی از صحنه نیست ، بلکه نشان دهنده کل صحنه است و کل صحنه بیان شده به حساب می آید .

 این استدلال دولوز خیلی شبیه است به آنچه که رولان بارت در مقاله " تاثیر واقعیت " در مورد رمان بالزاک گفته است . در این مقاله ، بارت از اجزایی در روایت صحبت می کند که در واقع جزء نیستند و کارکردشان هم کارکرد جزئی از روایت نیست بلکه کارکردشان فقط ایجاد تاثیر واقعیت است .بدون این نوع " جزء" ها ، دیگر اجزای هم اصلا قادر به ایجاد یک صحنه واقع گرایانه نیستند و کارشان به ایجاد صحنه های باورناپذیر می انجامد .

با این حال این نوع ابژه ها را _ که بدون آنها صحنه به وهم بدل می شود _ نمی توان جزئی از صحنه به حساب آورد چون به طور کامل به آن صحنه تعلق ندارند .

حالا همین منطق را در مورد رابطه اندام ( لیبیدو)  با بدن دنبال کنید : اندام بخشی از بدن است (نیست ) که نه به معنای تغییری در بعد فیزیکی آن ، بلکه تغییری در مختصات آن به شمار می آید .

اندام برای بدن تاثیر واقعیت ایجاد می کند .

 ۵

این بحث را نمی توان بدون اشاره به فروید و فاصله ای که لاکان از او می گیرد ، به پایان برد .

فروید در مقاله " در باب خودشیفتگی " ( که یکی از جالب ترین مقالات او به حساب می آید و خوشبختانه با ترجمه فارسی حسین پاینده در ارغنون شماره 21 به چاپ رسیده است ) ، رابطه اندام و بدن را به گونه ای دیگر توصیف می کند .

او اندام ها ( و رانه ها ) را ، اجزایی جدا از هم و پراکنده می داند که در اثر عملکرد عقده اودیپ و عقده اختگی ( Castration ) ، به سلطه و اقتدار آلت تناسلی ( که خود یک اندام است ) گردن می نهند .

آلت تناسلی خود چیزی نیست جز تجسم میل به دیگری و  تمایل به بیرون .

بدین ترتیب ما با دو مرحله روبروییم :

مرحله اول که همان مرحله پراکندگی اجزاء و اندام های بدن است و نتیجه اش ، وابستگی و شیفتگی کودک به خود است .

مرحله دوم ، مرحله تن دادن به سلطه لیبیدو در اثر عقده اختگی و اودیپ است که نتیجه اش اتصال به بیرون و دیگری است .

در واقع می توان نام مرحله اول را خودشیفتگی اولیه و نام مرحله دوم را خودشیفتگی نوستالژیک گذاشت .

تا اینجا دیدید که طبق نظر فروید ظاهرا اندام های پراکنده را نسبتی با بدن نیست . فروید فقط اشاره می کند که بعدتر ، غلبه بر عقده اختگی پیش می آید که نتیجه اش جدا شدن کودک از مادر است و الی آخر .

اما لاکان همین جا اعتراض می کند و حلقه مفقوده بدن و اندام را احیا می نماید .

اعتراض لاکان این است که غلبه بر عقده اختگی نه منجر به جدا شدن کودک از مادر ، که منجر به جدا شدن مادر از سینه ( Breast ) می شود .

 به نظر لاکان ما به جای دو مقوله کودک / مادر باید به سه مقوله کودک / مادر / سینه بیندیشیم .

( سینه را در واقع می توان نماینده مادر ازلی یا کهن الگوی مادرانه به حساب آورد )

 هنگامی که در اثر غلبه بر عقده اختگی ، سینه از مادر جدا می شود ، در واقع گویی اندامی از او کسر می شود و این کسر شدن اندام تا جایی ادامه پیدا می کندکه باز به بدن بدون اندام می رسیم .

پس غلبه بر عقده اختگی ، خبر از تولد بدن می دهد و در می یابیم که :

 این اختگی بود که ما را از بهشت حیات جاودانه و نامیرا بیرون رانده بود .

(*)در مورد لاملا به زودی همین جا مطلب جداگانه ای خواهم نوشت .

 

+ نوشته شده در  88/02/29ساعت 10:30  توسط فرشید فرهمندنیا  | 

مدتی پیش دوست عزیزی که خود داستان نویس است و من داستان هایش را دوست دارم و در ضمن همیشه با محبت های خود مرا شرمنده می کند مجموعه کامل آثار کافکا را به رسم امانت به من سپرد . من هم حالا بعد از خواندن این کتاب و چند مقاله انگلیسی دیگر در این مورد  یادداشت زیر را که در واقع ترجمه و تالیف کرده ام تقدیم می کنم به این دوست خوب و آگاه : الف . ر

1

 روبرت والسر (Robert Walser ) در داستان کوتاه " آخر دنیا"  سرگذشت نوجوانی را روایت می کند که در جستجوی رسیدن به آخرین مرزهای سکونت انسان ها یعنی آخر دنیا است . این نوجوان نه پدر و مادر دارد و نه خواهر و برادری  کاملا بی خانمان است و فقط در فکر گریز است تا به هر قیمتی شده به آخر دنیا برسد . بهترین توصیفی که از او می توان کرد این است که آدمی است بدون هیچ گونه احساس تعلق و به همین خاطر جستجوی خود را خیلی مصمم آغاز می کند و هیچ چیز مانع پیش روی او نمی شود  :

 " رفت و رفت  از چشم انداز های بسیاری گذشت  اما به آن چشم اندازها توجهی نداشت .

 رفت و رفت  از برابر مردمان بسیاری گذشت  اما به هیچ کدام توجهی نکرد .

رفت و رفت تا وقتی شب فرارسید اما نوجوان به شب اعتنایی نداشت .

او اصلا ملاحظه شب و روز را نمی کرد نه به اشیاء توجه داشت  نه به آدمها .

نه به خورشید اعتنا می کرد و نه به ماه و ستاره ها .

پیش تر و پیش تر رفت . نه احساس ترس می کرد نه احساس گرسنگی .

تنها یک خیال در سر داشت : رسیدن به آخر دنیا و جستجو کردن آن تا وقتی که بدان دست یابد . "

 او در طول مسیر سفر خود  مقصد ـ‌ یعنی آخر دنیا ـ‌ را به شکل های مختلفی برای خودش تجسم می کند :‌

 " رفت و رفت  اولش آخر دنیا را همچون دیواری بلند تصور کرد سپس همچون مغاکی عمیق بعدش همچون چمنزاری زیبا و بعدتر همچون یک دریاچه و بعد همچون پارچه ای خال مخالی و بعد همچون خمیری پهن و کلفت و بعد همچون هوای پاک و بعد همچون دشتی یکدست سفید و بعد همچون دریایی دلچسب که تا ابد می توان در آن جست و خیز کرد و بعد همچون گذرگاهی قهوه ای رنگ و بعد همچون هیچ   هیچ مطلق هیچی که افسوس دست کم او نمی تواند درکش کند . "

 نوجوان پس از طی طریق بسیار به کشاورزی بر می خورد که یک خانه رعیتی به نام "‌آخر دنیا "‌ آن حوالی سراغ دارد و به نوجوان می گوید که چیزی که دنبالش می گردد خیلی نزدیک است و فقط نیم ساعت تا اینجا فاصله دارد .

نوجوان خسته از سفر طولانی خود را به آنجا می رساند . او از ساکنان خانه می پرسد که آیا می تواند آنجا بماند و کار کند و آنها هم  او را به عنوان پیشخدمت می پذیرند و او با سخت کوشی مشغول انجام کارهای روزمره می شود . به زودی مورد علاقه همه قرار می گیرد و دیگر هرگز فکر فرار به سرش نمی زند چرا که حس می کند در خانه خودش است .

 2

فرانتس کافکا که خود یکی از علاقمندان و ستایشگران جدی آثار والسر بود نوشته کوتاهی دارد که ماکس برود آن را تحت عنوان " فرفره " در مجموعه آثار او گنجانده است .

این نوشته کوتاه در مورد فیلسوفی است که به دنبال کودکانی که با فرفره بازی می کنند می افتد و خیال می کند که اگر فرفره در حال چرخش را وسط بازی بقاپد   گویی به راز جهان دست یافته و معنای همه چیز بر او منکشف می شود :

" به گمان او شناخت هر جزئی   از جمله شناخت فرفره ای در حال چرخش  برای شناخت کل کافی بود . از این رو به مسائل بزرگ نمی پرداخت  چنین کاری در نظرش باصرفه نمی نمود . به عقیده او اگر جزئی ترین جزء واقعا بازشناخته می شد   همه چیز بازشناخته شده بود . از این رو تنها به فرفره در حال چرخش می پرداخت . "

 در واقع فیلسوف داستان کافکا بر خلاف نوجوان داستان والسر که در جستجوی دنیای بزرگ                 ( macrocosm ) راهی سفر می شود   دغدغه خرد ـ جهان (microcosm ) را دارد .

اما وجه اشتراک این دو متن که در فاصله کوتاهی از هم نوشته شده اند ( متن والسر در سال 1917 و متن کافکا در سال 1920) این است که هر دو به مساله زیستن در میانه جریان زندگی  و به سر بردن در وسط ماجراهای روزمره توجه دارند .

 در مورد نوجوان داستان والسر  ما با گونه ای گریز از زندگی خالی و بی تعلق به سوی جایی به نام " آخر دنیا "   و در نهایت استقرار در میانه یک زندگی روزمره معنادار روبروییم :

نوجوان که به دنبال فضایی بیرون از این دنیا ‌یعنی همان آخر دنیاست سرانجام مقصودش را جایی می یابد که اتفاقا بیش از هر جایی در همین دنیا و روزمرگی هایش غرق می شود و فقط نام آن خانه به شکلی کنایی "‌آخر دنیا " است .

 اشتباه دیگر نوجوان این است که فکر می کند خود دنیا هم همچون تمامی ابژه هایی که در آن وجود دارند می تواند ابژه شناخت و تجربه او باشد . غافل از اینکه لازمه چنین تصوری این است که او بتواند از جایی بیرون از دنیا به دنیا بنگرد و جای بیرون از دنیا ( یا در واقع همان آخر دنیا ) وجود ندارد .

اشتباه فیلسوف قصه کافکا هم مشابه اشتباه نوجوان داستان والسر است .

او دچار این خیال باطل است که می تواند با بیرون ایستادن از جریان اتفاقات و فعالیت های روزمره که برسازنده زندگی واقعی و ملموس آدمیان است   اصول کلی و معنای این زندگی را دریابد .

او می خواهد با اینکه در بازی کودکان با فرفره مشارکت ندارد فرفره را به دست بیاورد اما هر بار که در جهت میل خود عمل می کند این کار را ناممکن می یابد :

 " ... ولی همین که آن شی چوبی بی مقدار (‌فرفره) را در دست می گرفت احساس نفرت می کرد و قیل وقال بچه ها که تا این لحظه از آن غافل مانده بود ناگهان در گوشش می پیچید  پا به فرار می گذاشت و خود مانند فرفره زیر تازیانه ای ناشی به پیچ و تاب در می آمد . "

 در واقع معلوم می شود که دست یابی به فرفره فقط از خلال حضور در جریان بازی و درک معنای زندگی صرفا از طریق زیستن در میانه جریان زندگی ممکن می شود .

  پی نوشت :

 از نظر ویتگنشتاین هم فلسفه نه به خاطر انکار آن چیزهایی که همگان صحیح می دانند بلکه به سبب تلاش برای گریز از میانه شکل های معمول زندگی بشری که به بیان و زبان ما پیوستگی می بخشند  مایه رنج و حرمان می شود.(به نقل از استنلی کاول در کتاب Must we Mean What We Say?  - p.61  )  

 

+ نوشته شده در  88/02/24ساعت 15:59  توسط فرشید فرهمندنیا  | 

 و دیگری از شاگردانش بدو گفت : خداوندا اول مرا رخصت ده تا رفته پدر خود را دفن کنم × عیسی وی را گفت : مرا متابعت کن و بگذار که مردگان  مردگان خود را دفن کنند .

( انجیل متی – باب هشتم : 21-22)

 انقلاب قرن نوزدهمی بایستی بگذارد مردگان  مردگان خویش را دفن کنند تا خود به محتوای خویش بپردازد . در گذشته مضمون به پای عبارت نمی رسید اکنون عبارت است که گنجایش مضمون را ندارد .  

 ( کارل مارکس – هجدهم برومر لوئی بناپارت ـ p.۱۵  )

+ نوشته شده در  88/02/20ساعت 23:40  توسط فرشید فرهمندنیا  | 

به تازگی کتابی به قلم ای .گروسمن و سی . لندسر  در مورد هایدگر و بولتمان منتشر شده که توجهات بسیاری را به خود جلب کرده و زمینه ساز بحث های تازه ای شده است .

این کتاب که با مقدمه جامع و خواندنی ابرهارد یونگل آغاز می شود در واقع مجموعه ای کامل از متن نامه ها ‌ تصاویر دست نوشته ها و پاره ای عکس های مشترک از این دو متفکر بزرگ است .

یونگل در مقدمه مبسوط خود در میان نکته های مختلف به این هم اشاره می کند که این دو اندیشمند با وجود نیم قرن دوستی و رفاقت عمیق هر کدام پروژه فکری مستقل خود را ادامه دادند و از آن طرف تعارض های بنیادی تفکراتشان مانعی در راه رفاقت شان نشد . ( مثلا هایدگر تا به آخر به ناسازگاری مرگبار ایمان و فلسفه معتقد ماند )‌

 در دو سال اخیر سیل توجهات به بولتمان و اندیشه های او رو به فزونی داشته است و نسل جدید پژوهشگران فلسفه و الهیات علاقه شدیدی به شناخت و بررسی آرای او پیدا کرده اند .

کتاب فوق الذکر چهارمین کتاب از چند کتابی است که در فاصله ای نسبتا کوتاه نسبت به یکدیگر در مورد بولتمان منتشر شده اند ( پیش از این " بولتمان جوان : زمینه های دریافت او از خداوند" نوشته ویلیام دنیسون (2008) -  "‌بولتمان : یک زندگی نامه جدید" نوشته کنراد هامان ( 2009) و "فلسفه و الهیات هرمنوتیک : هایدگر و بولتمان" نوشته اتو پوگلر ( 2009 ) منتشر شده اند )

در خاتمه از شما دعوت می کنم که با رفتن به لینک زیر یکی از عکس های این کتاب را ببینید .

در این عکس  دو متفکر بزرگ را می بینید که کنار یکدیگر نشسته اند اما هر کدام غرق دنیای خویش است . این عکس می تواند بهترین شاهد برای آن توصیف یونگل در مقدمه کتاب باشد : نیم قرن دوستی با حفظ فاصله ای که لازمه هرگونه اندیشیدن است . ( قابل توجه دار و دسته های ایرانی در حوزه فلسفه و ادبیات )

 مشخصات کتاب :

Rudolf Bultmann/Martin Heidegger: Briefwechsel 1925-1975 

by A. Grossmann and C. Landmesser

Mohr Siebeck 2009

 لینک عکس :

  http://3.bp.blogspot.com/_06hMhsWTXyE/Sf6Sy5JXNXI/AAAAAAAABaw/N30gA28Jkog/s1600-h/Bultmann_Heidegger.jpg

بعدالتحریر :

امروز سعادتی که نصیبم شد این بود که بعد از مدتها دوست و رفیق شفیق میثم محمد را که برای سفری کوتاه به شیراز آمده بود  دیدم و باز گپ و گفتی و یادکردی از این و آن . افسوس که فرصت دیدار کوتاه بود و آنطور که باید نتوانستم در خدمتش باشم . همینجا باز هم از او عذر می خواهم و برایش آرزوی موفقیت می کنم .  

+ نوشته شده در  88/02/18ساعت 21:37  توسط فرشید فرهمندنیا  | 

چند روز پیش جلسه نقد و بررسی رمان " بیوتن" نوشته رضا امیرخانی در شیراز برگزار شد .

جلسه ای که در آن  زهیر توکلی  و احمد اکبرپور ـ به عنوان منتقدان جلسه  ـ  و نیز تعدادی از نویسندگان شیراز از جمله ابوتراب خسروی و محمد کشاورز حضور داشتند . در بخش اول برنامه  بحث های مختلفی در مورد این رمان درگرفت که هر کدام حاوی نکات روشنگر و قابل توجهی بودند اما ویژگی مشترک همه سخنرانان این بود که صرفا در موافقت و تایید اثر داد سخن می دادند .

تنها در بخش پایانی جلسه بود که از خلال حرفهای دو نفر از جوان ترها ـ آن هم به لطف وجود بخشی به نام نظر مخاطبان ـ  دیدگاههای انتقادی هم در مورد کتاب طرح گردید :

 1-     اولین نظر انتقادی از سوی خانم کاووسی فر(که البته من تا آن موقع نمی شناختمشان ) مطرح شد . ایشان بحث خوبی در مورد ساختار این رمان و پاره ای دلالت های برآمده از دل آن ارائه دادند که احتمالا چکیده آن را در وبلاگی از آن خود یا شاید نشریه ای نشر خواهند داد .

 2-     دومین و آخرین نظر انتقادی از سوی بنده مطرح شد .

 من سعی داشتم با اشاره به بعضی پارادوکس ها و نقاط غیریت نهفته در این متن ـ که متنی سراپا ایدئولوژیک می دانمش ـ به نوعی آن را واسازی کنم و یا حداقل هم سخنی آن را با سخن حاکمان نشان دهم . متاسفانه این تصمیم من با کم لطفی و کم تحملی مجری برنامه ـ آقای بابک طیبی ـ مواجه شد که در نقطه ای حساس به بحث بنده ورود کردند و گفتند که وقت تمام است . (تمام حرف من 4دقیقه هم ادامه نیافت و جالب اینکه در تمام مدتی که آقایان اکبرپور و رضا پرهیزگار از رمان مزبور تمجید می فرمودند مجری محترم هیچ گاه کمبود وقت را احساس نکرد ! )    

به هر رو ذکر پاره ای نکات در مورد رمان ظاهرا پرفروش بیوتن خالی از لطف نیست .

 1- اولین نکته قابل بحث در مورد چنین آثاری استفاده تناقض آمیز آنها از ژانر رمان است :

رمان به مثابه یگانه فرم ادبی برآمده از دل مناسبات شهرنشینی غربی و عقلانیت مدرن که به تعبیر لوکاچ حماسه انسان مدرن به شمار می آید  با وجود جنبه های انتقادی و ناهم فازی اش با مدرنسیم                  ( به عنوان ایدئولوژی رسمی مدرنیته ) همواره در خدمت تعمیق پتانسیل های درونی مدرنیته و بازنمایی دغدغه ها و آرمانهای انسان مدرن بوده و هیچگاه نمی توان آن را از زمینه ( context ) و شرایط تاریخی پیدایش و رشدش منفک کرد .

طبیعتا استفاده از ژانر ادبی رمان به منظور تخریب و نفی غرب و کل نهادهای فکری سازنده همین ژانر اقدامی ناسازه گون به نظر می رسد . و این دقیقا همان کاری است که نویسنده رمان بیوتن بدان دست زده است  .

از این نظر کار او بی شباهت به اعمال انتحاری بنیادگرایانی چون القاعده نیست که با استفاده از ابزارهای مدرن و دستاوردهای فوق تکنولوژیک ساخته غرب قصد مقابله و نبرد با همان غربی را دارند که مهد اصلی ابژه های میل آنها به شمار می رود .

نام فلسفی این مساله  دیالکتیک منفی است : اینکه برای نزدیک شدن به چیزی مدام از آن دورتر و دورتر شوید یا برای به دست آوردن یک ابژه میل مجبور به از دست دادن و ویران کردن علت ـابژه آن                               ( object petit a  )  باشید .

طنز قضیه در این است که هرچه نیت غرب ستیزی و نفرت از دیگری بیشتر می شود  عشق و شیفتگی بیمارگونه به مظاهر و دستاوردهای غرب هم بیشتر می شود .

( بن لادن و بسیاری از حاکمان منطقه خاورمیانه  شیفته آخرین دستاوردهای تکنولوژیک غرب و منطق سرمایه ای آن هستند و امیرخانی هم شیفته آخرین بازی های فرمالیستی پست مدرن نظیر استفاده از علایم و آیکون ها  دخل و تصرف در صفحه آرایی  بازی های زبانی  حضور راوی در متن و لاس زدن با خواننده  )

 2- نکته دوم اتفاقا به همین استفاده مکرر از آیکون سور سجده دار قرآنی در رمان بیوتن برمی گردد .

این آیکون در جاهایی ظاهر می شود که سخن از ارقام درشت مالی و شمارش پول و ... به میان می آید .

نویسنده با این کار در عین حال که شخصیت های پول پرست و دنیا دوست را هجو می کند اما عملا محتوای گفته های آنان را تقدیس می کند .  این تقدیس منطق پول و شمارش به تدریج به فرم پنهان رمان بدل می شود : ما در این رمان جا به جا در توصیف محیط و شخصیت ها   دیالوگ ها   فصل بندی ها و ... با هیستری شمارش روبروییم  .

شمارش خود برخاسته از رویکرد حاکمان به زبان است . اما چطور ؟‌

 در مورد پیوند بنیادی وجود و زبان ازخلال متون هایدگر و پیرس و بنیامین گرفته تا دریدا و آگامبن و نانسی و دیگران بسیار خوانده ایم .

یکی از نتایجی که از دل این مباحث بیرون می آید این است که از نظرگاه حاکمان وجود داشتن مساوی بوده با شمرده شدن در زبان :‌اینکه افراد   زیردستان   رعایا  احشام و ... قابل شمارش باشند و هرگاه این قابلیت شمرده شدن در زبان در مورد هر چیزی  وجود داشت   آن چیز " وجود" دارد .

اما برای محکومان وجود داشتن  معادل قابلیت گفته شدن در زبان است : اینکه بتوانند گفتاری یا واژگانی برای اشاره به پنهان ترین زوایای زندگی دردبار و فراموش شده خود در اختیار داشته باشند .

روشن است که پیامد رویکرد اول ـ رویکرد حاکمان به شمارش ـ انفصال و جداسازی است

 ( شمردن در واقع مبین نوعی دسته بندی و جداسازی و مرزبندی میان افراد و ازواج است ) و پیامد رویکرد دوم ـ رویکرد محکومان به گفته شدن ـ اتصال و همبستگی و ایجاد زمینه های مشترک تعامل و کنش .  

 نتیجه آنکه کتاب بیوتن با گرایش افراطی اش به شمردن و شمرده شدن  ادامه سخن حاکمان است و همین هم سخنی با حاکمان که منطق انفصال و جداشدگی را در پی دارد   می تواند عامل اصلی غرب ستیزی و نفی دیگری رادیکالی باشد که در این رمان به چشم می خورد :

شمردن دقیق همه چیز و از قلم نیانداختن هیچ چیز  اولین قدم برای جدا کردن کامل خود از دیگری و دامن زدن به فاصله هاست .

 پی نوشت :

 -  آلن بدیو در کتاب " سن پل :‌بنیاد کلی گرایی " می نویسد : " هر آنچه به گردش می افتد تابع وحدت نوعی شمارش می شود و حال آنکه در جهت مقابل فقط آنچه به این قسم شمرده شدن تن می سپارد می تواند به گردش افتد . پس :  گردش آزاد آنچه به شمرده شدن تن می سپارد و بیش از همه سرمایه ( که در حکم شمارش شمارش است ) آری . گردش آزاد آن نامتناهی شمارش ناپذیر که برساخته ی حیات انسانی تکین است هرگز !   

 ( به نقل از : آلن بدیو ـ  " بنیادکلی گرایی :پل قدیس و منطق حقیقت " ـ ترجمه مراد فرهادپور و صالح نجفی ـ  نشر ماهی 1387 ـ صفحه 19 )

 

+ نوشته شده در  88/02/14ساعت 8:12  توسط فرشید فرهمندنیا  | 

- نشريه كولاژ ، فصلنامه اي نوپاست كه قرار است به همت رامين خسروي و دوستانش منتشر شود . بنا به درخواست اين دوست عزيز، من هم مطلبي تحويلشان داده ام درباره دو نويسنده فانتزي نويس محبوب ، اساتيد سبيل كلفت اين ژانر ، جن ولف و مايكل موركوك . راجع به اين دو ، اولين بار است كه مطلبي به فارسي منتشر مي شود .

- بابک سلیمی زاده  ، مطلب جدیدی پست کرده با عنوان " سیاست شعر " که خواندنی است . البته در مورد ماتریالسم شعر و دیالکتیکی که در هر شعری میان عناصر مادی و معنایی آن موجود است ، کتاب مهمی وجود دارد که همان " پایان شعر " جورجیو آگامبن است .

- جودی دین گرامی ، یک صفحه روزنامه  واقعا عتیقه پیدا کرده که در واقع هجویه ای است بر مه ۶۸ ! و در آن می توانید دو نمونه  " بدن بدون اندام " خیلی جالب از ژيل دولوز و ميشل فوکو ببینید !

- محمد ایزدی ، مطلبی با نام موسیقی و شدن  در پایگاه " تفاوت " قرار داده که باید خواند .

- گزارشی از برنامه های تئاتر برلین  را هم می توانید در سایت جان هاتنیک ، وبلاگ نویس اسبق کالج گلد اسمیت ببینید . 

باقی بقایتان

 

+ نوشته شده در  88/02/13ساعت 11:58  توسط فرشید فرهمندنیا  | 

دريغ و دريغ .

استاد نسل هاي پي در پي جوينده تفكر و ترجمه ، رضا سيد حسيني ، كه حسن خلق و طنازي و مدارا و مهرباني اش _ كه كوچك و بزرگ ، غريب و آشنا ، تهراني و شهرستاني نمي شناخت  _ در خاطر همه كس ماناست ، رفت .

رفت و ديگر چه كسي جاي او را پر مي تواند كرد ؟‌

ماه درخشنده چو پنهان شود / شب پره بازيگر ميدان شود.

آنچه بر جا مي ماند تنها افسوس و تسليت است . يادش گرامي .

+ نوشته شده در  88/02/12ساعت 17:18  توسط فرشید فرهمندنیا  | 

حکایت شیفتگی من به اشعار بودلر ، حکایتی آن چنان پیچ در پیچ و مالیخولیایی است که ترجیح می دهم درباره اش پریشان گویی نکنم . فقط ترجمه ام از این دو شعر کوتاه را که در یک روز بهاری توی جیب شلوارم گذاشتم تا یادم باشد عصری در خیابان برای ن .م بخوانم ، اینجا می آورم . پس اینها تقدیم به او که آنقدر اذیت کرد و سئوال کرد که نگذاشت ما چیزی بخوانیم ! ( پي نوشت: همچنين تقديم به دوست سالها نديده ز.ت و رفيق بي معرفت مشتركمان د.م )

 

 

" مرد شگفت"

 - :بگو ای مرد معمایی ، چه کسی را بیشتر دوست داری ؟ پدرت ، مادرت ، خواهرت یا برادرت ؟

- : من نه پدر دارم ، نه مادر ، نه خواهر و نه برادر .

-: و دوستانت ؟

-: واژه ای را به کار بردی که معنایش را هرگز ندانستم .

- : میهن ات؟

-: اصلا نمی دانم در کدامین جغرافیاست .

-: زیبایی چه ؟

- : واقعا از من بر می آید که عاشق این الهه جاودانه باشم؟

-: طلا؟

-: از آن همان قدر متنفرم که شما از خداوند !

-: پس چه را دوست داری ای غریبه شگفت؟

-: ابرها را دوست دارم ، ابرهایی که می گذرند ، آن بالا ، آن بالادست ... ابرهای عجیب را .

 

" بختک"

با چشمانی برافروخته چون چشم فرشتگان

به بستر تو باز خواهم گشت

و از میان سایه ها به تو خواهم رسید :

صدایی نخواهی شنید .

بر پوست تاریک ات ، بوسه های من

سردتر از مهتاب خواهد بود :

نوازش های ماری پیچنده به دور گوری گشوده .

هنگامی که سپیده سر زند

کسی را کنارت نخواهی یافت :

آن جا تمام روز خالی و سرد است .

دیگران با اشتیاق بر زندگی ات ، بر جوانی ات سایه می افکنند :

من جایم را به ترس می دهم .

+ نوشته شده در  88/02/03ساعت 8:50  توسط فرشید فرهمندنیا  |