تبليغاتX
سرگشتگی ها

سرگشتگی ها

باز اندیشی در ادبیات و فلسفه - فرشيد فرهمند نيا

1) لشک کولاکوفسکی ، اندیشمند و تاریخ نگار چپ هم در گذشت . از جمعیت کم شمار آنان که با قلم ، تبار ظلم و بی عدالتی را رو می کنند ، یک نفر دیگر کم شد .

2) حمید دباشی در الاهرام مطلبی به زبان انگلیسی نوشته با عنوان " چپ ها در مورد ایران اشتباه می کنند " و با محور قرار دادن مبحث انتخابات ایران کمی به پر و پای ژِیژک و دیگران پیچیده است . متاسفانه بخش لینک وبلاگم کار نمی کند تا لینکش را بگذارم. اما آدرس اینترنتی الاهرام این است :

http://Weekly.ahram.org.eg

3)فردا عید است و مبعث نبی اسلام و بعثت و رستاخیزی هم برای همه ما.خانواده های داغدار،خانواده های عزیزان دربند و محنت کشیدگان و مجروحان را فراموش نکنیم .

4) امروز یکی از دوستان پرسید که آیا روشنفکران دینی از روشنفکران عرفی در جنبش آزادی خواهی جلوتر نزده اند ؟

بی درنگ این فراز از " چنین گفت زرتشت" نیچه به یادم آمد و برایش خواندم :

زرتشت گفت : " این منم ، زرتشت بی خدا ، همان که می گوید : کی است بی خداتر از من تا من از آموزش هایش لذت برم . "

سرانجام پاپ گفت : " آن که از همه بیش او را دوست می داشت و او را داشت ، اکنون از همه بیش او را از کف داده است : هان ! از میان ما دو تن آیا نه من بی خداتر ام ؟ "

+ نوشته شده در  88/04/29ساعت 0:40  توسط فرشید فرهمندنیا  | 


"ای داوود ! هر کس ستم دیده ای را یاری دهد یا در ستمی که بر او رفته با وی همگامی کند ، روز رستاخیز که همه گام ها می لغزد ، گام او را استوار سازم ." ( حدیث قدسی - الدر المنثور - 255/2 )
 
 ****
و اما یعقوب بروایه در درگیری‌های ۳۰ خرداد تهران تیر خورد و کشته شد.گویا یعقوب بروایه دانشجوی دانشکده تئاتر دانشگاه تهران بوده است.
 محمد رحمانیان، کارگردان تئاتر و استاد یعقوب بروایه، یادداشتی نوشته در سوگ او که در روزنامه اعتماد ملی چاپ شده است.

تو در پرولوگ* مردی (در سوگ یعقوب بروایه)
محمد رحمانیان

چرا یعقوب جان؟ چرا اینهمه شتاب؟ کسی سر کلاس‌های تئاتر به تو نگفته بود «پرولوگ» تازه اول عشق است؟ و مانده تا نمایش نرم‌نرمک طلوع کند و حوادث کوچک و فرعی به تدریج جای خود را به بحران‌های سخت و اصلی دهند و این سربازان و پیشکاران و خدمتگزاران و پیک‌ها و خبرچین‌های آغاز پرده اول آرام آرام مشغول فضاسازیند تا قهرمان قَدَر قصه از راه برسد و کینه‌های کهنه از پس ابرهای اندوه بیرون زنند و خیانت‌ها هم قسم شوند و جنون و عقل درهم آمیزند و کار را به کارزار بدل کنند و از آب ایمان کره‌ی کفر بگیرند و بمیرانند و بمیرند و نامیرا شوند. هنوز مانده، نه دودانگی، که ششدانگ نمایش مانده تا صبح صادق و فرو افتادن پرده‌ها و پایان بازی... پس چرا این همه شتاب؟ هنوز خواهران طالع‌بین خبر پادشاهی به مکبث نداده‌اند و لیر سودای پاره‌پاره شدن وطن را عیان نکرده، رومئو حتی خواب ژولیت را هم ندیده و آنتونی از عشق و کلئوپاترا چیزی نشنیده... هنوز هملت در فلسفه غرق است و ساده‌دلانه می‌پندارد همزمانی سوگ پدر و سرور مادر از سر صرفه‌جویی است.

پس تو چرا به خاک افتادی در این پرولوگ؟ کدام درام‌نویس ناشی صحنه مرگ تو را رقم زد در این پیش بازی؟ و کدام کارگردان مثلا مینی‌مال میزانسن نابه‌هنگام گوشمال و لگدمال شدن به تو داد؟ بگذار خرافاتی شوم و بگویم خون شگون ندارد در پرولوگ. و کابوس مکبث را به یادآورم که: «روزگاری، آنگاه که مغز آدمی از هم می‌پاشید همه‌چیز به پایان می‌رسید. ولی امروز، مردگان با بست زخم کاری بر سر دوباره برمی‌خیزند.»

حالا شکسپیر در حیاط بیمارستان منتظر توست. تو در پرولوگ مُردی و او تو را نمی‌بخشد. قاعده بازی را به هم زدی یعقوب با شکوفه‌های به گُل نشسته زخم‌های کاری سرت. به خاک افتادی و از یاد بردی پرولوگ پایان نمایش نیست، اول عشق است. پس باید که برخیزی و دست در دست شکسپیر این جهان را بدرود گویی. و کلاس‌های تئاتر را، و استادان و همدرس‌هایت را در دانشکده، در تنهایی و سکوت، در خاموشی صحنه بی‌تشویق آخر، بی‌شاخه‌های گل... گفتم گل و یادم آمد دخترکی هست، سر همین چهارراه اول بعد بیمارستان با دسته‌های گل مریم در آغوش. چند شاخه‌ای برای اُفلیا بخر یعقوب جان... شکسپیر نشانی گورش را می‌داند.

*پرولوگ/ پیش بازی/ مدخلی بر نمایشنامه
+ نوشته شده در  88/04/25ساعت 21:49  توسط فرشید فرهمندنیا  | 

 "جوان دیگری که توسط لباس شخصی ها به شدت زخمی و در بیمارستان بستری شده بود، درگذشت. یعقوب بروایه، دانشجوی کارشناسی ارشد رشته نمایش در دانشکده هنر ومعماری دانشگاه تهران، روز چهارم تیر ماه توسط نیروهای بسیج از بام مسجد لولاگر مورد اصابت گلوله قرار گرفت و بلافاصله توسط دوستانش به بیمارستان لقمان انتقال یافت. یعقوب بروایه که در کنترل کامل مامورین تحت مداوا قرار داشت، از این حادثه جان سالم به در نبرد. او تنها دقایقی پیش از مرگ چشم گشود، دستان مادرش را گرفت و زیر لب گفت: مادر من برای آزادی کشته شدم.... و چشم فروبست. ماموران امنیتی پیکر بی جان یعقوب را تحویل گرفتند و به محل نامعلومی بردند و سرانجام بعد از ٤٨ ساعت به خانواده او اطلاع دادند جسد یعقوب به خاک سپرده شده است. ماموران از خانواده او تعهد گرفته اند که از هر گونه اطلاع رسانی و برگزاری مراسم برای او خودداری کنند.

مرگ در لابیرنت نمایش ها و فلات صحنه ها . مرگی بی دیالوگ . مرگ هنرمندی که نقش نسیم را بازی می کند .

دردی به اندازه یک گردو در دلم نشست . تا چند ساعت به روی خودم نیاوردم . عصری رفتم جلسه ادبی و دوستان ( مهدی ، قاسم ، لیلا ، سعیده ، ایمان و ... ) را هم دیدم . حتی حرف هم زدم . در مورد رنه ژیرار و رئالیسم جادویی و نوشتار بدن و ... تا اینجایش هنوز خیلی پوست کلفت بودم . شب که رسیدم خانه ، کلید را که در روزنه تاریک اش گرداندم و وارد که شدم حس کردم آن یک ذره گردو در خفا بدل به بهمنی بزرگ شده است . قرص پرانولم را با آب خوردم . قلب آرام تر شد اما درد هنوز تکان می خورد . رفتم کنار پنجره و بغضم ترکید . هق هقی که بند نمی آمد ."

حالا که بعد از نزول گریه آرام تر شده ام یاد فرازی از رمان نویسنده محبوبم لویی فردینان سلین می افتم :

" وقتی که این روزهای کثافت سر برسند و بین بینی و چشم هات جمع شوند ، دیگر نفرت ها و خستگی هات به حساب نمی آیند ، فقط در همین یک نقطه برای تمامی سال های گذشته چندین نفر جا هست . خیلی بیشتر از سال های یک نفر .

اما یعقوب ! برای تو جای بهتری هست . جایی در قلب ما . قلبی که نیمه شب بیدارم می کند و در سکوت شب به من یادآوری می کند که باز هم به قول سلین : " عزیزم ! عزیزم ! همه چیز درست می شود ... بر می گردد ، گریه نکن . " 

**

این هم شعر کوتاهی که پس از 12 سال دوری و نفرت از شعر نوشتن به سراغم آمده است :

نظم رقم های عمرتان را بر هم زدند

17، 19، 30، 27

کیمیاگران ، فلز سینه هایتان را

به نام صدا می زنند :

یعقوب ، ندا ، سهراب

افسوس که راه پله ها از کلاف غلطان نسیم

خالی اند .

می رویم ، می افتیم ، نمی میریم

خوشه ها را به ابتدای تاریخ رشد بر می گردانیم

انگار نه انگار که روی ساقه ها

ردی از طناب وزیده است .

**

تحليل خنده دار و تاسف آور رجا نيوز از ژيژك به عنوان عامل تحريك موسوي !

حال قوچانی هم خوب است؛ خدا را شکر

+ نوشته شده در  88/04/22ساعت 0:56  توسط فرشید فرهمندنیا  | 

قبلا نامش را فقط در دانشکده های فلسفه ، سمینارهای تخصصی یا حلقه های فکری اندیشمندان می شنیدیم . اما حالا دیگر تلفظ نامش همه جا جاری است و همه جا از آن صحبت می کنند . دیگر حضورش را در روز روشن در مکان های عمومی شهر متوجه می شویم در حالی که پیش از این باید چراغ به دست به جستجویش به زیرزمین های تاریک و غبار گرفته کتابخانه ها می رفتیم .

اکنون حتی کشیش ها ، روزنامه نگاران ، بوروکرات ها و طرفداران حفظ محیط زیست هم از آن صحبت می کنند و در روزنامه های راست گرا  و چپ گرا ، مجله های کودکان و نوجوانان و خانواده و در تلویزیون های آزاد و دولتی جایی برای خودش باز کرده است . 

گمانم روشن شده باشد که از چه حرف می زنم . از واژه همه جا گیر شده " دیگری : Other "

گیاهخواران از دیگری مورد نظر خود ( یعنی حیوانات ) دفاع می کنند ، واعظان در کلیسا بیش از گذشته آن حکم مشهور سلیمان نبی را یادآور می شوند که " به دیگران احترام بگذار" ، کنوانسیون های حقوق بشری ، بیش از پیش نگران نقض حقوق دیگری هستند و منتقدان ادبی حساسیت  بیشتری در مورد حضور ردپای دیگری در شعر ها و رمان ها پیدا کرده اند . 

پس ظاهرا روشن است که بحث خیلی جدی است و موضع گیری در مورد آن خیلی ضروری به نظر می رسد .

من هم در اینجا قلم انداز ، نه تز کوتاه و پراکنده در این رابطه ارائه می دهم :

1-  اکثر افرادی که از " دیگری " حرف می زنند حتی یک کتاب از امانوئل لویناس نخوانده اند و نمی دانند که این اصطلاح دقیقا به چه معناست .

2- در بسیاری از گفتارها در خصوص دیگری ، از این اصطلاح اغلب به عنوان نوعی محرک احساسی استفاده می شود : یک نفر می گوید دیگری و ما یکدفعه احساس گرما و عشق می کنیم .

3- در بیشتر اوقات این احساس گرما و عشق کردن ، باعث می شود که تصور کنیم واقعا چیزی معنادار گفته شده است .

4- واقعا بد نیست گاهی اوقات بدانیم که لویناس مفهوم " دیگری " را از خلال بحثی پیچیده و یک رشته استدلال فلسفی در مورد رابطه میان اخلاق و هستی شناسی،زبان و حضور و الاهیات عرضه کرده است .

5- متالهان مسیحی و اسلامی اخیرا خیلی از دیگری دم می زنند اما واقعا درک این مساله دشوار است که چگونه حقیقت( از منظر این ادیان ) با مفهوم دیگری و نسبت های ناشی شده از آن ، قابل انطباق خواهد بود ؟ 

6- در حوزه سیاست هم این سئوال پیش می آید که آیا انسان دوستی مبتنی بر فهم دیگری با اخذ تصمیمات سیاسی در حوزه سیاست بین الملل جور در می آید؟ آیا اساسا سخن پراکنی های دلسوزانه در مورد دیگری ( در قالب حقوق بشر و ... ) نوعی سرپوش گذاشتن بر سوء عملکرد قدرت ها نیست ؟

7-  آیا شیوه استدلالی که مشروعیت خود را از پیش کشیدن حرف " دیگری " و توسل بدان به دست می آورد ، در معرض این خطر نیست که بکوشد خود را گزاره ای استعلایی جلوه دهد که دیگر قرار نیست در برابر هیچ اعتراض و ایرادی پاسخگو باشد صرفا به این خاطر که داعی حقوق دیگری است ؟ 

8 - یکی از اندیشمندان حوزه اخلاق در خاطرات خود نقل کرده است که:

 یکبار در یک سمینار با موضوع " اخلاق و دیگری " شرکت کرده بودم و داشتم به بحث آکادمیسین ها که میزگردی تخصصی با موضوع لویناس و مفهوم دیگری به راه انداخته بودند گوش می دادم ، اما به یکباره بحث آنها به مساله اخلاق حیوانات کشیده شد  و برای مدتی طولانی یکی از سخنرانان داشت با حرارت در مورد حیوانات خانگی خود حرف می زد و اشک می ریخت .

دور و برم را نگاه کردم و با کمال خجالت متوجه شدم  بقیه حضار هم دارند اشک می ریزند : دقیقا شبیه یک مراسم مذهبی غمبار البته این بار بدون نیاز به حضور خداوند !

9- این ماجرا ، صحت اظهارنظر فیلسوف بزرگ ، ژان پل سارتر  را اثبات می کند که گفته بود : دوزخ ، دیگری است .

اما حق کاملا با سارتر نیست . شاید او باید می گفت :

دوزخ دیگری نیست ، دوزخ جایی است که در آن همه درباره " دیگری " حرف می زنند !

پی نوشت :

۱- برای مطالعه یک نوع برخورد مشابه دیگر با این مساله بنگرید به کتاب ساده و در عین حال خواندنی آلن بدیو ـ  اخلاق : رساله ای در ادراک شر / ترجمه باوند بهپور / نشر چشمه .

+ نوشته شده در  88/04/12ساعت 14:10  توسط فرشید فرهمندنیا  | 

 

 

 

 

  ۱- گمان می کنم در شرایط فعلی و پس از سپری کردن روزها و شب هایی چنین سخت و اضطراب آور همگی در این مورد هم نظر شده باشیم که مهمترین معضل و مانع پیش روی جنبش مدنی و اعتراضی مردم ، نداشتن همبستگی کامل است .

البته می دانیم که همبستگی ( solidarity  ) از جمله مقولاتی است که انتظار تحقق کامل آن در هر جامعه ای ، انتظاری نابجا و ایده آلیستی است اما در وضعیت فعلی جامعه ایران بحث این است که میزان همبستگی زیر حد مورد انتظار است : هر کدام از طرفین منازعه انتخاباتی بیش از ده میلیون نفر هوادار دارند که این روزها همگی انفعال را کنار گذاشته اند و وارد صحنه شده اند ، با مواجهه های کلامی ، با حضور در خیابان ها ، با وبلاگ نوشتن و ...

در بسیاری از خانواده ها شکافی عمیق میان پدرها و بچه ها / برادر بزرگ ها با برادر کوچک ها / زن ها با مردها پدیدار شده است و تضاد گیج کننده ای که میان اخبارهای رسمی صدا و سیمایی و اخبارهای متفاوت سایر رسانه ها  به چشم می خورد  کار را دشوارتر هم کرده است . در خانواده ها هر کدام از معرکه داران می تواندبه راحتی  به اخبار و تفاسیر مورد پسند خود ارجاع دهد و همه چیز را توجیه کند .   

در شهر ما شیراز به گوش رسید که در یک خانواده از طبقه متوسط دو برادر (یکی حامی موسوی و دیگری هوادار احمدی نژاد ) در حیاط خانه با هم درگیر شده اند و یکی از آنها کشته شده است . ( باور می کنید هنوز معلوم نشده  آنکه کشته شده حامی احمدی نژاد بوده یا موسوی ؟ )

۲- یکی از مدل های رایجی که در بحث ایجاد و نهادینه کردن همبستگی در جامعه مورد بحث قرار می گرفت ، مدل اخلاق گفتگویی هابرماس بود ، مدلی که می کوشید با جایگزین کردن فرهنگ گفتگو در عرصه های عمومی به جای مواجهه ها و منازعات خیابانی ، حسی از حضور امر مشترک و اندام وارگی را در افراد بیدار کند . اما این مدل مدلی انتزاعی بود . در مناقشات مختلف اجتماعی هم ناکارآمدی آن معلوم شد . مثلا الان در ایران واقعا  طرفین درگیری ها نمی توانند با به کار گیری چنین مدلی به هم نزدیک شوند و حتی حامیان یک کاندیدا ( مثلا هواداران آقای مهندس موسوی ) هم در میان خودشان نمی توانند چنین کلیت یکپارچه ای تدارک بینند .

 ایراد دیگر مدل ارتباطی هابرماس این است که رادیکالیسم و خشم معترضان را خنثی می کند و در واقع آن را از محتوای "سیاسی" اش تهی می کند و آن را تا حد یک امر اجتماعی - فرهنگی تنزل می دهد . 

باید توجه داشته باشیم که اساسا مفهوم همبستگی مفهومی سیاسی است . همبستگی را ما برای توصیف رابطه میان دوستان ، خانواده ها ، مومنانی که به کلیسا می روند ، تولیدکنندگان کالا ها با مصرف کنندگانشان ، دانشجو ها و اساتیدشان به کار نمی بریم . همبستگی همیشه در معنای سیاسی ناب اش به کار می رود  .

در واقع همبستگی رابطه ای است میان رفقای سیاسی که بر اساس تمایز میان  دوست و دشمن ( به تعبیر کارل اشمیت ) شکل می گیرد .

 ۳- همبستگی سیاسی همواره اولین و مهم ترین هدفش دست یابی و استقرار عدالت است . عدالتی که حتی  جایگاهی بالاتر از تمام رفقا و نیت های شخصی آنان دارد و برای همه یکسان است . عدالت به یک معنا کور است و بر خلاف اخلاق گفتگویی هابرماس که توصیه می کند چهارچشمی طرف مقابل را ببینیم و درکش کنیم ، شرایط هیچ کسی را درک نمی کند . همبستگی برخاسته از دل این عدالت خواهی فرقی اساسی با همبستگی شکننده ناشی از مدل اخلاق گفتگویی هابرماس دارد :

در رویکرد اول یعنی اخلاق گقتگویی هابرماس ، همبستگی در اثر رابطه چهره به چهره و بی واسطه فرد با دیگری ممکن می شود . چهره دیگری است که با من گقتگو می کند و حضور اوست که تضمین کننده همبستگی نهایی ماست . ( حضور پنهان آرای لویناس در این مدل هابرماسی قابل تامل است )

می توان گفت منطق حاکم بر  رویکرد اول همان منطق عشق است .

اما رویکرد دوم ، یعنی همان همبستگی عدالت خواهانه ، بالعکس ، با رابطه رو در رو و بلاواسطه چهره به چهره میانه ای ندارد و همبستگی را به میانجی یک شخص ثالث ممکن می داند . این شخص ثالث کسی است که همواره از قبل ، پیش از من و دیگری حضور دارد و همچون بچه متولد نشده ای که از قبل با حضور در سایه خود زندگی زوجی را قوام می بخشد ، به همبستگی افراد گروه قوام می بخشد . این عامل سوم به دلیل سوم شخص بودنش بی طرف ( یا به بیان دیگر کور ) است .

پس می توان گفت منطق حاکم بر رویکرد دوم همان منطق عدالت است .

به بیان روانکاوانه ، این عامل سوم همان ابژه کوچک a  است که میل جماعت به همبستگی را حول خویش شکل می دهد .   

 نتیجه اینکه تقابل میان این دو رویکرد ، تجلی همان تقابل ساختاری میان عشق و عدالت است که مضمونی است قدیمی و همواره بحث بر انگیز .

 از دیدگاه رویکرد دوم  تقدم بخشیدن به دیگری یا چهره دیگری برای ایجاد همدلی و همبستگی ، کنار گذاشتن آن شخص ثالث به حساب می آید و در واقع رابطه را بی چهره می کند .

در این رویکرد شخص ثالث به ساختار کلیشه ای رابطه  عشق / نفرت میان من و دیگری  هجوم می آورد و باعث می شود که این بار همبستگی نه به خاطر عشق یا نفرت ، بلکه به خاطر بی تفاوتی و کوری نسبت به آنها شکل بگیرد .

۴- تا وقتی که نگاهمان به شخص دوم ( همان دیگری ) است ، دست بالا عشق را به دست می آوریم اما وقتی نظر را معطوف به شخص سوم کنیم ، مقصود ما عدالت خواهد بود . عدالتی که آرمان اصلی  هر جنبش سیاسی اصیلی به حساب می آید .  

+ نوشته شده در  88/04/09ساعت 0:2  توسط فرشید فرهمندنیا  |