مدتی پیش دوست عزیزی که خود داستان نویس است و من داستان هایش را دوست دارم و در ضمن همیشه با محبت های خود مرا شرمنده می کند مجموعه کامل آثار کافکا را به رسم امانت به من سپرد . من هم حالا بعد از خواندن این کتاب و چند مقاله انگلیسی دیگر در این مورد یادداشت زیر را که در واقع ترجمه و تالیف کرده ام تقدیم می کنم به این دوست خوب و آگاه : الف . ر
1
روبرت والسر (Robert Walser ) در داستان کوتاه " آخر دنیا" سرگذشت نوجوانی را روایت می کند که در جستجوی رسیدن به آخرین مرزهای سکونت انسان ها یعنی آخر دنیا است . این نوجوان نه پدر و مادر دارد و نه خواهر و برادری کاملا بی خانمان است و فقط در فکر گریز است تا به هر قیمتی شده به آخر دنیا برسد . بهترین توصیفی که از او می توان کرد این است که آدمی است بدون هیچ گونه احساس تعلق و به همین خاطر جستجوی خود را خیلی مصمم آغاز می کند و هیچ چیز مانع پیش روی او نمی شود :
" رفت و رفت از چشم انداز های بسیاری گذشت اما به آن چشم اندازها توجهی نداشت .
رفت و رفت از برابر مردمان بسیاری گذشت اما به هیچ کدام توجهی نکرد .
رفت و رفت تا وقتی شب فرارسید اما نوجوان به شب اعتنایی نداشت .
او اصلا ملاحظه شب و روز را نمی کرد نه به اشیاء توجه داشت نه به آدمها .
نه به خورشید اعتنا می کرد و نه به ماه و ستاره ها .
پیش تر و پیش تر رفت . نه احساس ترس می کرد نه احساس گرسنگی .
تنها یک خیال در سر داشت : رسیدن به آخر دنیا و جستجو کردن آن تا وقتی که بدان دست یابد . "
او در طول مسیر سفر خود مقصد ـ یعنی آخر دنیا ـ را به شکل های مختلفی برای خودش تجسم می کند :
" رفت و رفت اولش آخر دنیا را همچون دیواری بلند تصور کرد سپس همچون مغاکی عمیق بعدش همچون چمنزاری زیبا و بعدتر همچون یک دریاچه و بعد همچون پارچه ای خال مخالی و بعد همچون خمیری پهن و کلفت و بعد همچون هوای پاک و بعد همچون دشتی یکدست سفید و بعد همچون دریایی دلچسب که تا ابد می توان در آن جست و خیز کرد و بعد همچون گذرگاهی قهوه ای رنگ و بعد همچون هیچ هیچ مطلق هیچی که افسوس دست کم او نمی تواند درکش کند . "
نوجوان پس از طی طریق بسیار به کشاورزی بر می خورد که یک خانه رعیتی به نام "آخر دنیا " آن حوالی سراغ دارد و به نوجوان می گوید که چیزی که دنبالش می گردد خیلی نزدیک است و فقط نیم ساعت تا اینجا فاصله دارد .
نوجوان خسته از سفر طولانی خود را به آنجا می رساند . او از ساکنان خانه می پرسد که آیا می تواند آنجا بماند و کار کند و آنها هم او را به عنوان پیشخدمت می پذیرند و او با سخت کوشی مشغول انجام کارهای روزمره می شود . به زودی مورد علاقه همه قرار می گیرد و دیگر هرگز فکر فرار به سرش نمی زند چرا که حس می کند در خانه خودش است .
2
فرانتس کافکا که خود یکی از علاقمندان و ستایشگران جدی آثار والسر بود نوشته کوتاهی دارد که ماکس برود آن را تحت عنوان " فرفره " در مجموعه آثار او گنجانده است .
این نوشته کوتاه در مورد فیلسوفی است که به دنبال کودکانی که با فرفره بازی می کنند می افتد و خیال می کند که اگر فرفره در حال چرخش را وسط بازی بقاپد گویی به راز جهان دست یافته و معنای همه چیز بر او منکشف می شود :
" به گمان او شناخت هر جزئی از جمله شناخت فرفره ای در حال چرخش برای شناخت کل کافی بود . از این رو به مسائل بزرگ نمی پرداخت چنین کاری در نظرش باصرفه نمی نمود . به عقیده او اگر جزئی ترین جزء واقعا بازشناخته می شد همه چیز بازشناخته شده بود . از این رو تنها به فرفره در حال چرخش می پرداخت . "
در واقع فیلسوف داستان کافکا بر خلاف نوجوان داستان والسر که در جستجوی دنیای بزرگ ( macrocosm ) راهی سفر می شود دغدغه خرد ـ جهان (microcosm ) را دارد .
اما وجه اشتراک این دو متن که در فاصله کوتاهی از هم نوشته شده اند ( متن والسر در سال 1917 و متن کافکا در سال 1920) این است که هر دو به مساله زیستن در میانه جریان زندگی و به سر بردن در وسط ماجراهای روزمره توجه دارند .
در مورد نوجوان داستان والسر ما با گونه ای گریز از زندگی خالی و بی تعلق به سوی جایی به نام " آخر دنیا " و در نهایت استقرار در میانه یک زندگی روزمره معنادار روبروییم :
نوجوان که به دنبال فضایی بیرون از این دنیا یعنی همان آخر دنیاست سرانجام مقصودش را جایی می یابد که اتفاقا بیش از هر جایی در همین دنیا و روزمرگی هایش غرق می شود و فقط نام آن خانه به شکلی کنایی "آخر دنیا " است .
اشتباه دیگر نوجوان این است که فکر می کند خود دنیا هم همچون تمامی ابژه هایی که در آن وجود دارند می تواند ابژه شناخت و تجربه او باشد . غافل از اینکه لازمه چنین تصوری این است که او بتواند از جایی بیرون از دنیا به دنیا بنگرد و جای بیرون از دنیا ( یا در واقع همان آخر دنیا ) وجود ندارد .
اشتباه فیلسوف قصه کافکا هم مشابه اشتباه نوجوان داستان والسر است .
او دچار این خیال باطل است که می تواند با بیرون ایستادن از جریان اتفاقات و فعالیت های روزمره که برسازنده زندگی واقعی و ملموس آدمیان است اصول کلی و معنای این زندگی را دریابد .
او می خواهد با اینکه در بازی کودکان با فرفره مشارکت ندارد فرفره را به دست بیاورد اما هر بار که در جهت میل خود عمل می کند این کار را ناممکن می یابد :
" ... ولی همین که آن شی چوبی بی مقدار (فرفره) را در دست می گرفت احساس نفرت می کرد و قیل وقال بچه ها که تا این لحظه از آن غافل مانده بود ناگهان در گوشش می پیچید پا به فرار می گذاشت و خود مانند فرفره زیر تازیانه ای ناشی به پیچ و تاب در می آمد . "
در واقع معلوم می شود که دست یابی به فرفره فقط از خلال حضور در جریان بازی و درک معنای زندگی صرفا از طریق زیستن در میانه جریان زندگی ممکن می شود .
پی نوشت :
از نظر ویتگنشتاین هم فلسفه نه به خاطر انکار آن چیزهایی که همگان صحیح می دانند بلکه به سبب تلاش برای گریز از میانه شکل های معمول زندگی بشری که به بیان و زبان ما پیوستگی می بخشند مایه رنج و حرمان می شود.(به نقل از استنلی کاول در کتاب Must we Mean What We Say? - p.61 )


