تبليغاتX
سرگشتگی ها - در باب همبستگی : یادداشتی پیشکش به همه بچه های فهیم پلی تکنیک

سرگشتگی ها

باز اندیشی در ادبیات و فلسفه - فرشيد فرهمند نيا

 

 

 

 

  ۱- گمان می کنم در شرایط فعلی و پس از سپری کردن روزها و شب هایی چنین سخت و اضطراب آور همگی در این مورد هم نظر شده باشیم که مهمترین معضل و مانع پیش روی جنبش مدنی و اعتراضی مردم ، نداشتن همبستگی کامل است .

البته می دانیم که همبستگی ( solidarity  ) از جمله مقولاتی است که انتظار تحقق کامل آن در هر جامعه ای ، انتظاری نابجا و ایده آلیستی است اما در وضعیت فعلی جامعه ایران بحث این است که میزان همبستگی زیر حد مورد انتظار است : هر کدام از طرفین منازعه انتخاباتی بیش از ده میلیون نفر هوادار دارند که این روزها همگی انفعال را کنار گذاشته اند و وارد صحنه شده اند ، با مواجهه های کلامی ، با حضور در خیابان ها ، با وبلاگ نوشتن و ...

در بسیاری از خانواده ها شکافی عمیق میان پدرها و بچه ها / برادر بزرگ ها با برادر کوچک ها / زن ها با مردها پدیدار شده است و تضاد گیج کننده ای که میان اخبارهای رسمی صدا و سیمایی و اخبارهای متفاوت سایر رسانه ها  به چشم می خورد  کار را دشوارتر هم کرده است . در خانواده ها هر کدام از معرکه داران می تواندبه راحتی  به اخبار و تفاسیر مورد پسند خود ارجاع دهد و همه چیز را توجیه کند .   

در شهر ما شیراز به گوش رسید که در یک خانواده از طبقه متوسط دو برادر (یکی حامی موسوی و دیگری هوادار احمدی نژاد ) در حیاط خانه با هم درگیر شده اند و یکی از آنها کشته شده است . ( باور می کنید هنوز معلوم نشده  آنکه کشته شده حامی احمدی نژاد بوده یا موسوی ؟ )

۲- یکی از مدل های رایجی که در بحث ایجاد و نهادینه کردن همبستگی در جامعه مورد بحث قرار می گرفت ، مدل اخلاق گفتگویی هابرماس بود ، مدلی که می کوشید با جایگزین کردن فرهنگ گفتگو در عرصه های عمومی به جای مواجهه ها و منازعات خیابانی ، حسی از حضور امر مشترک و اندام وارگی را در افراد بیدار کند . اما این مدل مدلی انتزاعی بود . در مناقشات مختلف اجتماعی هم ناکارآمدی آن معلوم شد . مثلا الان در ایران واقعا  طرفین درگیری ها نمی توانند با به کار گیری چنین مدلی به هم نزدیک شوند و حتی حامیان یک کاندیدا ( مثلا هواداران آقای مهندس موسوی ) هم در میان خودشان نمی توانند چنین کلیت یکپارچه ای تدارک بینند .

 ایراد دیگر مدل ارتباطی هابرماس این است که رادیکالیسم و خشم معترضان را خنثی می کند و در واقع آن را از محتوای "سیاسی" اش تهی می کند و آن را تا حد یک امر اجتماعی - فرهنگی تنزل می دهد . 

باید توجه داشته باشیم که اساسا مفهوم همبستگی مفهومی سیاسی است . همبستگی را ما برای توصیف رابطه میان دوستان ، خانواده ها ، مومنانی که به کلیسا می روند ، تولیدکنندگان کالا ها با مصرف کنندگانشان ، دانشجو ها و اساتیدشان به کار نمی بریم . همبستگی همیشه در معنای سیاسی ناب اش به کار می رود  .

در واقع همبستگی رابطه ای است میان رفقای سیاسی که بر اساس تمایز میان  دوست و دشمن ( به تعبیر کارل اشمیت ) شکل می گیرد .

 ۳- همبستگی سیاسی همواره اولین و مهم ترین هدفش دست یابی و استقرار عدالت است . عدالتی که حتی  جایگاهی بالاتر از تمام رفقا و نیت های شخصی آنان دارد و برای همه یکسان است . عدالت به یک معنا کور است و بر خلاف اخلاق گفتگویی هابرماس که توصیه می کند چهارچشمی طرف مقابل را ببینیم و درکش کنیم ، شرایط هیچ کسی را درک نمی کند . همبستگی برخاسته از دل این عدالت خواهی فرقی اساسی با همبستگی شکننده ناشی از مدل اخلاق گفتگویی هابرماس دارد :

در رویکرد اول یعنی اخلاق گقتگویی هابرماس ، همبستگی در اثر رابطه چهره به چهره و بی واسطه فرد با دیگری ممکن می شود . چهره دیگری است که با من گقتگو می کند و حضور اوست که تضمین کننده همبستگی نهایی ماست . ( حضور پنهان آرای لویناس در این مدل هابرماسی قابل تامل است )

می توان گفت منطق حاکم بر  رویکرد اول همان منطق عشق است .

اما رویکرد دوم ، یعنی همان همبستگی عدالت خواهانه ، بالعکس ، با رابطه رو در رو و بلاواسطه چهره به چهره میانه ای ندارد و همبستگی را به میانجی یک شخص ثالث ممکن می داند . این شخص ثالث کسی است که همواره از قبل ، پیش از من و دیگری حضور دارد و همچون بچه متولد نشده ای که از قبل با حضور در سایه خود زندگی زوجی را قوام می بخشد ، به همبستگی افراد گروه قوام می بخشد . این عامل سوم به دلیل سوم شخص بودنش بی طرف ( یا به بیان دیگر کور ) است .

پس می توان گفت منطق حاکم بر رویکرد دوم همان منطق عدالت است .

به بیان روانکاوانه ، این عامل سوم همان ابژه کوچک a  است که میل جماعت به همبستگی را حول خویش شکل می دهد .   

 نتیجه اینکه تقابل میان این دو رویکرد ، تجلی همان تقابل ساختاری میان عشق و عدالت است که مضمونی است قدیمی و همواره بحث بر انگیز .

 از دیدگاه رویکرد دوم  تقدم بخشیدن به دیگری یا چهره دیگری برای ایجاد همدلی و همبستگی ، کنار گذاشتن آن شخص ثالث به حساب می آید و در واقع رابطه را بی چهره می کند .

در این رویکرد شخص ثالث به ساختار کلیشه ای رابطه  عشق / نفرت میان من و دیگری  هجوم می آورد و باعث می شود که این بار همبستگی نه به خاطر عشق یا نفرت ، بلکه به خاطر بی تفاوتی و کوری نسبت به آنها شکل بگیرد .

۴- تا وقتی که نگاهمان به شخص دوم ( همان دیگری ) است ، دست بالا عشق را به دست می آوریم اما وقتی نظر را معطوف به شخص سوم کنیم ، مقصود ما عدالت خواهد بود . عدالتی که آرمان اصلی  هر جنبش سیاسی اصیلی به حساب می آید .  

+ نوشته شده در  88/04/09ساعت 0:2  توسط فرشید فرهمندنیا  |