دوست خوب و منتقد گرامی خلیل درمنکی مدتی پیش به من گفت که قرار است در تهیه مطالب شماره آتی مجله بایا ( با مسئولیت فرخنده حاجی زاده ) همکاری داشته باشد و طبق معمول می خواهد مقالات تئوریک و متناسب با فضای تفکر امروز جمع آوری کند. از آنجا که خلیل از قدیم همیشه به من لطف داشته است از من هم خواست که متن سخنرانی ام در جشنواره پلی تکنیک ۸۴ در مورد جیمسون و نا خود آگاهی سیاسی را برایش بفرستم .
من هم در حال حاضر مشغول پاکنویس نهایی این مقاله هستم . 
**************
اما بحث این است که ارائه ترکیبی معنادار و کار آمد از دو نظریه مسلط قرن بیستم یعنی روانکاوی فرویدی و مارکسیسم و فراروی از آنها یکی از مهمترین دغدغه های اندیشمندان دوران ما بوده است .
فردریک جیمسون یکی از کسانی است که به شکلی جدی و خلاق با این مساله برخورد کرده و جهت گیری بدیعی را مطرح کرده است .
جیمسون می داند که یکی از مهمترین سوابق در خصوص ارائه سنتزی از مارکسیسم و فرویدیسم آثار فرانکفورتی ها - آدورنو هورکهایمر و ... _ است اما انتقادات فراوانی به آرا آنها دارد :
" گاهی اوقات استفاده مکرر و کم دقت آدورنو از مفاهیم فرویدی در مطالعات ادبی و فرهنگی بسیار مکانیکی به نظر می رسد . "
به عبارت دیگر او معتقد است که نمی توان جنبه هایی از آرای فروید را بطور دلخواه جدا کرد و در ربط دادن فروید به مارکسیسم از آنها استفاده کرد . اما آن جنبه مهم از کارهای آدورنو و هورکهایمر که جیمسون بسیار مهم و بجا می داند " ارائه مدلی جهانشمول از سرکوب است که از روانکاوی فرویدی اقتباس شده و زیر بنایی برای نگاه انتقادی و جامعه شناسانه فرانکفورتی ها به سیستم کلیت ساز سرمایه داری متاخر فراهم آورده است ."
جالب این جاست که جیمسون در سال 1973 در مقاله خود راجع به ماکس وبر - " میانجی ناپدید شده " - از خلال بررسی آثار و احوال شعرای رمانتیک و تباه شده در جنون نظیر بایرون و ... به تحلیل حس " ناامیدی رمانتیک " می پردازد .
این نا امیدی باعث می شود که :
" فرد رنجور بطور کامل از جهان و کار جهان کناره گیری کند و به انزوایی بدبینانه پناه ببرد . مهمترین ویژگی این رویگردانی و امتناع چه قهرمانانه باشد چه غمگنانه همان چیزی است که فروید تحت عنوان ماخولیا تحلیل کرده است .
به نظر فروید ماخولیا نتیجه فقدان و از دست دادن یک ابژه بیرونی است که لیبیدو یا سائق جنسی بر آن متمرکز شده باشد . ابژه ای که نمی توان گفت که صرفا یک پارتنر جنسی بوده است چرا که از نظر فروید لیبیدو یک جریان کلی نا خودآگاهی است که می تواند در هر موردی هزینه و خرج شود . "
جیمسون از این بحث این طور نتیجه گیری می کند که آن ابژه بیرونی که رمانتیک ها سوگوار آن هستند همان جهان آریستوکراتیک (اشرافی ) سپری شده است که استقرار مجدد آن محال می باشد .
اما نتیجه نهایی تر ! این است که جیمسون برخلاف اکثر متفکران پسا ساختارگرای همدوره خود مدل فرویدی سطح و عمق را می پذیرد و آن را بکار می برد .
سه عنصر مهم تحلیل های جیمسون روایت - میانجی - تاریخ هستند که بحث های مفصل و فنی درباره این سه مفهوم و روابطشان با یکدیگر موضوع کتاب پرحجم و تخصصی او " ناخودآگاهی سیاسی " است که مقاله ناچیز من سعی در گسترش و تبیین آن دارد .
ادامه دارد ...